پارت چهارم
گویی از دست دادن قلب، تنها چیزیست که آدمی را در خود میشکند... البته همینطور بیخودی که آدم قلبش را از دست نمیدهد... قلب، حافظه نیست که در یک تصادف ناگهانی ناپدید شود... قلب، قلب است... همان شیء قرمز تپنده که داخل قفسه سینه جا خوش کرده است و زندگی میبخشد... البته گاهی هم زندگیها را میگیرد...شاید نه به معنای قطع شدن نفسها بلکه فقط به معنای قطع شدن زندگی... و این مگر کم دردی است؟ که زنده باشی و زنده نباشی! در آنصورت شب و روز دیگر چه معنایی جز یک دور گردش زمین به دور خودش خواهند داشت؟ و روند سینوسی زندگی برای کسی که زندگیاش با یک خط صاف هیچ تفاوتی ندارد مگر چیزی جز بالا و پایین رفتن های خسته کننده خواهد بود؟ انگار بدون اینکه رغبتی داشته باشی، در یک جاده پر از چاله چوله با ماشین بالا و پایین بروی...
آه از تو! ای قاتل تمام شور و شوق های کودکی که مرا به این زندگی وصل نگه میداشت... کاش میدانستی حالا دیگر خودت هم نمیتوانی جای خالیای که در سینه ام به یادگار گذاشتی را پر کنی... کاش میدانستی تنهاتر از آنم... و کاش میدانستی که اگر روزی تنها امیدم بودی، حالا بسیار از تو ناامیدم...
نمیدانم حالا که آمدی باید خوشحال باشم یا نه. از طرفی به این میاندیشم که اگر آن هاله سیاه امروز از میان درختان گذر نمیکرد و هیچ روز دیگری هم [گذر نمیکرد]، من آنقدر به این یکنواختی ادامه میدادم که یک روزی نوار زنده بودنم نیز مانند روند زندگانیام یک خط صاف شود و قلبم از تپش بایستد. از سوی دیگر حالا که آمدی، نمیخواهم تو را ببینم. ترسانم از آینده مبهمی که در انتظارم است... میترسم این بار چیز باارزش تری را از من بگیری... چیزی که حتی نمیدانم چیست... :)
فروریختن باورها سخت است... مثل فروریختن کاخ آرزوها... و تو کاخ آرزوی من بودی که عمیقاً باورش کرده بودم! شاید هیچوقت نتوانی دریابی لحظه فروریختن تو و تمام باورهایم در قلبم، چه کوهی بودم! :)
من پس از آن اتفاق، از هیچ چیز دیگری شگفت زده نشدم. چون هیچ چیز دیگری را باور نکردم حتی آفتابی را که ناجی زمین از تاریکیها بود...
بیمار تخت 43 تمام اینها را از خاطر گذراند بدون اینکه کلمهای را بر زبانش جاری سازد... اما این بار همچون همیشه خونسرد و آرام نبود... که مغشوش و آشفته و لرزان بود و خیلی خیلی ضعیف...:
چه کسی در این جهان میتوانست همانند من تو را اینگونه دیوانهوار دوست بدارد؟ :)
لبخند تلخی زد و سپس همانگونه که چشمانش را به هم فشار میداد، اشکهایش روی گونههایش سرازیر شدند و لبخندش را محو کردند... به تختش خزید، پتو را روی سرش کشید و همینطور گریه کرد... همینطور گریه کرد...
ادامه دارد...
#مهربان