تکامل

چقدر خوب میشد ب جای اینکه الان دغدغهم باشه کنار اومدن با قلب شکستهم، همون مهربانی بودم ک دغدغهش کنکور بود :)
چقدر از آدما رها بودم... حتی نگران خودم بودم ک هیچکدومشون حقیقتا واسم مهم نیستند... نگران خودم بودم ک هیچ احساسی نداشتم و مثل یک سنگ بودم... نگران خودم بودم ک نمیتونستم هیچ چیزی رو احساس کنم و البته اینا هم دلیل داشت: از نهایت خالص بودن من سواستفاده کرده بودند :) اون سالا وقتی یاد کاری ک باهام کرده بودند میافتادم، خیلی خشمگین میشدم و برام اذیت کننده بود. همش از خودم میپرسیدم: مگه من چیکار کرده بودم ک اونا انقدر عوضی بازی درآوردن سرم؟ چرا؟
الان اما اینجوری نیست. فراموش نکردم ولی فکر کردن بهش هم اذیتم نمیکنه. من اون آدما رو کاملا بخشیدم و معتقدم اون اتفاقات باعث دستاورد های خیلی بزرگی برای من شدند و این پذیرشه برای من چندسال طول کشید :)) یعنی میخوام بگم ب راحتی کنار نمیام و کلی هم نفرینشون کردم تو اون سالا :)) خدا ب دادشون برسه... بله باید هم بترسن از نفرین کسی ک جز خدا کس دیگه ای رو نداشت... الان دیگه نفرینشون نمیکنم فقط عمیقاً میخوام تغییر کنند. دلم نمیخواد همینجوری ول بگردن و افراد دیگه ای رو اذیت کنند. دوست ندارم از سادگی کسی ک هیچی از کثیفی دنیا نمیدونه سواستفاده کنند چون ممکنه همه نتونن کنار بیان باهاش :)
مهربانم نمیدونم کی با این قضیه کنار خواهی اومد. الان اسفند 1400 ایم. شاید تو بتونی اون مورد استثنایی باشی ک قلبشو آزاد میکنه و میگذره... اونوقت فکر کردن ب همه این اتفاقات دلتو مچاله نمیکنه :)
من برای فهمیدن یه سری چیزا تاوان های سنگینی دادم و این باعث میشه هیچوقت فراموش نکنم.
میگفت:"از ظاهر آدما نمیشه دردشون رو فهمید. هرباری ک قلبشون درد میگیره یه چین روی دلشون میافته نه روی صورتشون." پس دردکشیده ترین آدما میتونند حتی درخشان ترین لبخندها رو داشته باشند. اینو هیچوقت یادت نره :)