داستان هایِ ساختگیِ دروغین😊

آدما تو تنهایی های خودشون میتونن حتی توهّماتشون رو هم باور کنند...
مثلا باور کنند اونا نبودند ک رفتند،
اونا نبودند ک بی محلی کردند،
اونا نبودند ک ب کسی ک مثل پروانه دورشون می چرخید، بی اهمیتی کردند،
اونا نبودند ک صبوری های بی اندازه طرف مقابلشون رو _ک صرفا برای اونا بود_ ندیدند،
اونا نبودند ک غرور و شخصیتِ آدمِ رو به روشون رو خرد کردند،
بلکه همه اینا رو طرف مقابل انجام داده...
این طرفِ مقابله ک مقصره...
طرفِ مقابله ک بی رحمه :)
و اینگونه ست ک داستان رو در ذهنشون عوض میکنند :)
اوکی، ما بَده شما خوب :) ولی خدا خودش میدونه ما آدمِ رها کردن نبودیم. آدمِ تنها گذاشتن نبودیم. ما دوسِتون داشتیم :) ولی شما کور بودید...
ما بارها بهتون فرصت می دادیم ک اشتباهاتتون رو جبران کنید ولی شما طاقتِ حتی یه اشتباهِ ما رو نداشتید و فرصتِ جبرانی بهمون نمی دادید.
ما انتظار داشتیم بفهمید با اینکه نیستید هنوز بهتون وفاداریم. انتظار داشتیم بفهمید پیشنهادِ دوستی و رابطه برامون کم نبوده ولی یاد گرفتیم وقتی ب یکی حس نداریم، درگیر خودمون نکنیمش... و همچنین یاد گرفتیم وقتی ب یکی حس داریم، بهش وفادار بمونیم. یعنی رعایت کردن این دو اصل انقدر براتون سخته؟! ک هرروز دلمون بلرزه نکنه امروز با کس دیگه ای باشید؟! میدونید؟ راستش بعضی چیزا گفتن نداره. شاید انتظار میره خودتون بفهمید...
بعد میشینید برای ما گریه میکنید؟ شمایی ک خودتون رفتید؟ شمایی ک هر روز با هزار نفر می خندید؟ شما ک خوشحالید دیگه گریه چرا؟😁😊
بعدشم ازمون متنفر میشید و دیگه چشمِ دیدنمون رو ندارید؟
(عجایبِ خلقتی دیدم در این دشت😊)
اینا چیزایی بود ک خیلی وقت بود میخواستم بگم. بخشی از درگیری های درونم بود ک فکر میکردم خودتون میفهمید ولی گویا اینطوری نبوده. لازم بود بریزمش بیرون تا از حقیقت پرده بردارم :)
ها راستی اونا براتون "ما" شدند؟ :))