آن روز هم مانند تمام روزهای قبلش بود. با شروع روز، جنبشی در آنجا شکل می‌گرفت، یک جورایی شوق زندگی! انگار روز، به ماجرای کسل کننده بیمارستان پویایی خاصی می‌بخشید...

هرکسی مشغول کاری بود. پرستارها می‌رفتند و می‌آمدند. بیماران کم کم از خواب بیدار می‌شدند. بیمار تخت 43 هم بیدار شده بود اما آنقدر رغبت نداشت که از تختش بیرون بیاید. مثل همیشه به آفتاب خیره بود و آرام نفس می‌کشید، بی آنکه حالت بی‌روح چهره اش با خنده یا اشکی آمیخته شود. یعنی از زندگی چه می‌خواست؟ چه هدفی او را تا آن روز زنده نگه داشته بود؟ خیره شدن به پنجره؟! سخن نگفتن با کسی؟! اشک ریختن های پنهانی؟! به نظر می‌رسید او واقعاً هیچ هدف مشخصی ندارد...

پرستارها برای دادن قرص بیماران آمدند. او هم از جا بلند شد و روی تخت نشست. سپس لیوان آب را گرفت و قرصش را بلعید. علاوه بر قرص در دست پرستار یک سینی صبحانه هم بود که برای وی آورده بود. این تقریباً کار همیشگی اش بود. اکثر روزها اصلا از تختش بیرون نمی‌آمد که برای خوردن صبحانه به سالن غذاخوری برود. پرستار هم ناگزیر این سینی صبحانه را در دست میگرفت و برایش می‌آورد!

مشخص بود که میل ندارد چون پس از خوردن دو سه لقمه از خوردن امتناع ورزید. او هم خیلی اصرار نکرد و تنهایش گذاشت. وی دوباره به سکون خویش بازگشت...

از پنجره می‌شد بوستان پر درخت را دید. از بوستان هم البته پنجره دیده می‌شد و بیمار تخت 43 که گویی با آن گره خورده بود! آن روز هم به نظر می‌رسید به بیرون خیره شده است اما چشمانش واقعاً نمی‌دیدند... یعنی آنقدر کم سو شده بودند که در حقیقت هم چیز زیادی نمی‌دیدند...

البته که آن روز خاص می‌توانست یک روز عادی باقی بماند ولی تا قبل از اینکه سر و کله آن دانشجوی مرموز روانشناسی دوباره پیدا شود...باریکه پر‌درخت را پیمود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به ساختمان بیمارستان نیم نگاهی کند. بیمار تخت 43 در آن لحظه دقیقا جلوی پنجره بود... گذشتن یک هاله سیاه را از میان درختان دید و برای لحظه‌ای حس کرد قلبش از تپش ایستاد... سپس تندتر از همیشه شروع به کوبیدن و ضربه زدن به قفسه سینه اش کرد... این حالت، احساس آشنایی برایش نبود. سالها بود که قلبش دیگر تند نمی‌زد. نفسش از شوق بند نمی‌آمد و دیگر چیزی بر گوشه لبانش لبخند نمی‌آورد... سالها بود که زندگی‌اش هیچ بالا و پایینی نداشت و درست مثل یک خط صاف، کسل کننده و احمقانه بود.

ناخودآگاه چشمانش را به هم فشار داد و دستش را به سمت قلبش برد: تو اینجایی!

:)

ادامه دارد...

#مهربان