لازمه خودمو برای مدتی از نقش همیشه عاقل، همیشه حامی، همیشه خونسرد و همیشه بی تفاوت دربیارم تا اندکی جنبه های دیگه شخصیتم هم بتونن نفس بکشن. شاید اینطوری بتونم بیشتر، زخم هام رو ببینم و درکشون کنم. زخم هایی ک انگار هنوز تازه اند و نه متعلق به ماه ها پیش. زخم هایی ک من فکر میکردم دیگه خوب شدن ولی گویا اینطور نیست. امروز متوجه شدم ک هنوزم جای اون زخما درد میکنه و میسوزه. امروز از دردشون دیگه نتونستم روی کاری ک داشتم انجام می‌دادم تمرکز کنم و برای مدتی متوقفش کردم. آره من قلبم درد می‌کنه، روحم درد می‌کنه، گاهی تمام وجودم درد می‌کنه و چه بد ک من آدمی نیستم ک همه چیز رو بریزم تو خودم و دم نزنم. گاهی اونقدر غم تو قلبم حس میکنم ک گریه میکنم؛ باری این گریه ها عمیق اند، باری هم نیستند. حالا اون حس آرامش بعد گریه های عمیق رو خواهانم ک خالی ام از هر حسی و آرومم. هیچ چیز نمیخوام و غرق در سکوتم. اونوقت راحت تر میتونم دنیامو رنگ کنم. 

#گاهی باور نکن بی تفاوتی‌هایم را ای دوست :)