افکارش درهم و برهم بود. کل مسیر را مات و مبهوت گذراند؛ تماماً غرق در افکارش... چندباری بدون اینکه متوجه باشد با رهگذران برخورد کرد و آنها داد و بیداد کردند که: "حواست کجاست؟ مگه کوری خانم؟" اما او نمی‌شنید...گویی صداهای اطراف برایش بلندتر از صداهای افکارش نبودند...

مسیرش از بوستانی می‌گذشت که از هر دو طرف پر از درخت بود؛ درخت های پاییزی که در آستانه از دست دادن برگ های رنگارنگشان بودند... در آن باریکه، فقط او بود و صدای قدم هایش... که ناگهان برگ زرد خشکی روی سرش افتاد و رشته افکارش را گسیخت... ایستاد و دستی به سرش کشید تا برگ را بردارد. خیلی آرام آن را برداشت و در حالی که در دستش نگهش داشته بود، به برگ خیره شد... خشک و شکننده بود و البته زیبا... آهسته درِ گوشش گفت: "چقدر شبیه مایی... :)"، سپس لبخند تلخی زد و رهایش کرد. برگ، چرخی زد و به زمین افتاد. دخترک هم آغوشِ باد دور و دورتر شد... خورشید در آستانه غروب کردن بود و بوستان داشت در سیاهی فرو می‌رفت...

ادامه دارد...

#مهربان