بغضِ در گلو مانده!
احساس میکنم یک مشت کلمه ناگفته گلویم را میفشارد، مانند بغضی ک در گلوی یک آدم غمگین است! حالا تصور کن یک نویسنده غمگین چه حالی میتواند داشته باشد :)
گمان نمیبری حالی ک حالا داری، در آینده ای نه چندان دور تنها آرزویت میشود؟ بدان ک شدنیست... مثل حالی ک من یک سال پیش داشتم... :)
میدانی... زندگی خیلی زیباتر میشد اگر آدمها "عاشقی کردن" را می آموختند نه "عاشق شدن" را! عشق هم مانند گیاه کوچکی است ک ب نوازش های دستانت نیاز دارد. نمیشود زیباترین جوانه ات را ک از انشعابات مهر قلبت تغذیه میکند در بیابانی بی آب و علف رها کنی و انتظار داشته باشی همیشه زنده بماند! نمیشود روزها و ساعتها از کسی بیخبر بمانی و برایت مهم نباشد او در چه حالیست و فقط منتظر باشی او حالت را بپرسد. نمیشود سر هر مسئله کوچکی عقب نشینی کنی و تا مدت ها نباشی و فکر کنی هیچ چیز عوض نمیشود؛ عوض میشود جانم :) ، احساس طرف مقابلت عوض میشود حتی اگر وفادارترین باشد ب تو... تازه حتی اگر احساسش ب تو عوض نشود، هر بی توجهی از سویت مانند خنجری بر پیکره احساساتش فرود می آید و هربار زخمیترش میکند تا جایی ک دیگر توان عاشقی کردن برایش نمیماند... مگر آدمیزاد را تا چه حد فولادین پنداشته بودی؟ این تن نحیف را یارای این جنگ های ناجوانمردانه نیست...
حالا ای انسان میخواهم چیزی بگویمت؛ عشق تو را بزرگ میکند اگر بدانی چطور عاشقی کنی.
ناخودآگاه صبور میشوی چون درد فراق کشیده ای،
بخشنده میشوی چون مهر عمیقی ب او داری و آن مهر آنقدر زیاد است ک بر کینه های قلبت چیره میشود،
وفادار میشوی چون قلبت فقط او را میبیند.
در مراحل بالاتر ب درجه از خودگذشتگی میرسی چون او آنقدر در تو حل میشود ک گویی خود توست در کالبدی متفاوت.
عشق بزرگت میکند اما ب این سادگی ها نیست. درد هم بخشی جدایی ناپذیر از این مسیر است. پس آسان ندارد :)
گمان نبری ک عاشقی وقتی مشکلات بیشمارت یاد معشوق را ب کل از ذهنت پاک میکند :) وقتی دیگر در لحظه ب لحظه زندگی ات جاری نیست... وقتی دورت شلوغ می شود و بدون حضورش احساس تنهایی نمی کنی... :) وقتی مسیر دونفرهتان را فقط او ب سمتت می دود و تو ایستادی و تماشایش می کنی :)
خیلی چیزها میتوانم بگویم، فعلا همین ها را بدان، تا بعد! :)
پ.ن 1: برای رابطه هاتون تلاش کنید تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه. گاهی باید از خودتون بگذرید ولی نه همیشه. اگه میبینید همیشه شما دارید از خودتون میگذرید اون رابطه درست نیست و از پا درمیآیید ب مرور زمان. شما باید مراقب خودتون باشید. و هر دو نفرتون باید تلاش کنید. برای بار هزارم، یه نفره نمیشه آقاجان، نمیشه :)
پ.ن 2: مامان میگوید دلم تنگ شده برای حرف زدنت. چرا اینها نمیفهمند سکوت کردن را دوست می دارم؟ آنقدر سختتان است حرفهای یک آدم را از عمق چشمانش بخوانید آدمها؟!
#سومین روز سکوتم
#مهربان