درست دقایقی پیش، کتابِ "پس از تو" از جوجومویز رو تموم کردم. میتونم بگم اصلا به جذابیت "پیش از تو" نبود! و اما برگردیم عقب...انگار که عقربه‌های ساعت تند و تند در خلاف این جهتی که دارن حرکت میکنن بچرخن؛ یه روز، دو روز ،یه هفته، دوهفته، یه ماه...آره تقریبا همین جاها وایستا! ایست! [وی سوت می زند!]. این کتاب(پیش از تو)رو اولین بار وقتی خوندم که دُرُست یک هفته به کنکورم مونده بود! می‌دونم! احمقانه‌ست ولی من ظرف 3 روز، 534صفحه خوندم بدون اینکه احساس خستگی بکنم...! واقعا کتابی بود که نمیتونستم زمین بذارمش. یادم نمیاد قبلا نسبت به کتابی این حس رو داشته باشم. شاید این جاذبه به خاطر دافعه روزهایِ تکراری و مسخره کنکوری بودن ایجاد شده بود... به هرحال حس جالبی بود... خیلی تونستم ارتباط برقرارکنم با شخصیت هاش. به خصوص با "لو" ! منظورم لوئیزا کلارکه^_^ عظمت شخصیت ویل رو درک میکردم و عمق احساساتش رو! از نیمه کتاب که گذشت به نظرم داستان یه خورده لوس شد. نمیدونم چرا ولی خیلی مورمورم میشد وقتی عاشق شدن لوئیزا رو دیدم غیرقابل تحمل شده بود برام و اصلا خوشم نیومد... یه جاهاییش قابل پیش بینی بود. یه جاهاییش هم نه! مثلا داشتم با خودم فکر میکردم : عمرا اگه ویل خودکشی کنه! ولی این اتفاق افتاد و حقیقتا خیلی غم انگیز بود... یه مقداری حس پوچی بهم دست داد و میشه گفت توی این کتاب از نظر احساسی فراز و فرود داشتم... گاهی از شدت ذوق داد می کشیدم و گاهی دلم میخواست گریه کنم. با خوندن این کتاب خیلی سپاسگزار شدم که معلول نیستم و از طرفی هم ناراحت چون فکر میکنم اونجور که باید زندگی نکردم!

#پیش از تو

#پس از تو

#جوجو مویز