موهبت
با کوهی از قرص و شربت احاطه شدم. قرص های ضد حساسیت، آنتی بیوتیک، تقویت کننده...
عمیقاً غمگینم؛ یادمه وقتی تو حالت هذیون بودم نه این زندگی ذره ای برام جذابیت داشت و نه مرگ :)
"اگه منطقمه چرت، اگه سر صبح و من میذارم سر ب سرت هی، اگه نمیارزه دوستی بام ب دردسرش بیبی، مدلمه ب تو چه! :)"
"اگه شبم بری بهت نمیزنه صبح زنگ، شاید بهم بگی خیلی بده، غدم! خب من مدلمه، ب تو چه مدلمه :)"
"یاد بگیرید وقتی آدمی خودش رو از زندگیتون حذف کرد، اینو یه موهبت در نظر بگیرید."
همونطور ک وقتی مریم اینکار رو کرد، من این فکر رو کردم :) متوجه شدم چقدر ارتعاشاتمون با هم متفاوت شده، جوری ک اصلا همدیگه رو درک نمیکردیم. هرچقدر بهش گفتم آروم باش، صحبت کنیم، نتونست، آخرشم تصمیم گرفت دوستیش رو باهام قطع کنه :) بهتر! خوبه ک دیگه مجبور نیستم وقتمو برای آدمای اضافی و ب دردنخور زندگیم بذارم. قطعا خیری درش بوده. تازه این اولین باری نبود ک ترک میشدم؛ من دیدم بدتر از ایناشم :)
اگه از من بپرسی قوی ترین آدم کیه؟ بهت پاسخ میدم کسی ک با تنهاییش کنار اومده و پذیرفتتش و ب هیچ احدی تکیه نمیکنه :)
یه نتیجه ای ک اخیراً از زندگی گرفتم اینه ک توی هر امر و هر اتفاقی ک واسم میافته، قطعاً خیری نهفتهست. خدا هوامو داره؛ همونطور ک همیشه داشته، میدونم همیشه حواسش بهم هست. همه این زخم هایی ک از آدما خوردم، یه روزی خوب میشه و اون موقعست ک من پروانه میشم :)
میدونم ک قوی ترین خواهم شد🦋