آدمایی ک وب می‌نویسند میدونند... هر چیزی ک اینجا می‌گیم ب احوال اون موقعمون بستگی داره. خیلی وقتا عصبانیت و غممون رو اینجا تخلیه می‌کنیم یا گله از آدمای دیگه. خواننده های عزیز، دیگه باید فهمیده باشید ک دلیلی نداره مخاطب حرفامون شما باشید حداقل من ک اینجوری نیستم. یعنی خیلی از چیزایی ک میگم ب گره های زندگی خودم مربوطه. اینجوری نیست ک شما رو مخاطب قرار بدم و بهتون بتوپم :) احساس می‌کردم هرکسی ک اینجا رو میخوند با خودش فکر می‌کرد ک چرا این دختره همش داره از آدما گله میکنه یا چرا همش داره ب خواننده های وب توهین می‌کنه :) ولی من اکثرا مخاطب های دیگه وبم مد نظرم نبودند، بلکه از آدمایی ک واقعا تو زندگیم هستند یا بودند، گله کردم و گاهی اونا رو مخاطب قرار دادم. هرچند بعضیاشون اینجا رو می‌خونند یا شاید در آینده ای نه چندان دور بخونند :) ب هرحال امیدوارم ب خودتون نگرفته باشید :)

فضای بلاگفا دیگه مثل قدیما پر از شور و سرزندگی نیست. خیلی از دوستام رفتند و اون صمیمی ترها هم خیلی دل و دماغ نوشتن ندارند، خب ناخودآگاه روی منم تأثیر میذاره :) دیگه هیچکسو اینجا ندارم :) حتی کسی رو ندارم ک براش نامه بنویسم و بهش بگم دوسش دارم :) اونی ک نامه هامو براش شماره بزنم و تو نامه از ناراحتیام براش بگم :) کسی ک موقع ناراحتیامون تصمیم بگیرم با نامه باهاش حرف بزنم و حتی دعواش کنم :) اون خیلی داره تلاش میکنه جای منو با دیگران پر کنه ولی من هیچ تلاشی نمیکنم در این راستا :) میخوام تنها باشم :) چون قضیه این بود ک اون برای من چیزی بیشتر از "یه آدم برای پر کردن تنهایی‌هام" بود :) ولی گویا من برای اون دقیقا همین آدم بودم :) من بارها با سادگی معصومانه خودم، از کار دنیا تعجب کردم؛ از رنگ عوض کردن آدما و از اینطور ساده رنگ عوض کردن آدما :) نمیدونم، شاید یه روزی ب این قضایا عادت کردم، شاید هم نه! 

دیگه تو گلخونه‌م احساس امنیت نمی‌کنم :) دیگه دلم نمیخواد بنویسم ولی نمیگم تا ابد نمی‌نویسم؛ چون یه نویسنده هیچوقت از نوشتن دست نمی‌کشه. احساس می‌کنم بهتره مدتی فاصله بگیرم. همچنین دلم میخواد بیهوده ننویسم، بیهوده حرف نزنم. دلم میخواد تأثیرگذار باشم! 

مراقب خودتون باشید و ب زودی زود :)