ب زودی...
کی فکرشو میکرد داستان من این شکلی نوشته شده باشه؟ :)
کتاب زندگیمو ک ورق میزنم، اتفاقات مختلفی رو میبینم ولی بذار یادم بمونه یه دورانی بود ک هر لحظه فکر میکردم الان زندگی قراره تموم بشه و دیگه نمیشه از این لحظه گذشت ولی بعد از گذشت زمان، می دیدم ک اون لحظه جان فرسا هم گذشته... یه زمانی ک ب آینده اصلا امیدوار نبودم و نگاه ملتمسانهم همش ب گذشتهها بود... فکر میکردم هیچ آینده ای وجود نداره :)
هیچکس این چیزها رو ندید... همه فقط خنده هامو دیدن :)
همه این مدت خیلی قوی بودم :)
ب قول آجیم، ب زودی همه چیز تموم میشه :)