خاطرات آروم شیرین
و اینکه مطی واقعا اره...
انگار تو یه نقطه گنگ و تاریکی از زمان گم شدیم
اصلا یادم رفته ک یه زمانی من سر کلاس حضوری میشستم
با بچه ها تو حیاط حرف میزدم و یه اکیپ داشتم...
منم جزو یه اکیپ دوستانه خیلی صمیمی بودم.
انگار قرن ها گذشته...
همینقدر این خاطرات برام دور از باور و ناملموسه...
صدای خنده بچه ها تو حیاط، صدای زنگ، رفت و آمدا و ناهار خوردنا و قبل کلاس تند تند درس خوندنا برای امتحان یا وقتایی ک نکات مهمو بلند بلند میگفتیم ک اگه ازشون سوال اومد بتونیم جواب بدیم حالا هرکدوممون ک درس خونده بود...
جشن هایی ک داشتیم، تو صف وایسادنا... همشون از یادم رفته... انگار ک من نبودم ک همه اینا رو تجربه کردم... انگار یه مهربان دیگه بوده...
ببین چقدر دور شده... :)
و من چقدر دلتنگ شدم براش...