انگار اقتضای سنش بود...
روزگاری، شادترین و بی پرواترین موجود لطیف این کهکشان بود
ک شوق زندگی از او چکه می کرد
روزمرگی واژه ای غریب بود
در پس تمامی این تکرارها شگفت آور بود ک هیچ چیز تکراری نمی شد! نه اینکه تصور کنید اولین بهار و تابستان و پاییز و زمستان حیاتش بود؛ نه! او در هر پدیده معمولی لذت می آفرید. سادگی ها با روح ظریفش سازگار بود و او را غرق در نور و شکوه میکرد.
هدف هایش آنقدر والا بودند ک دلش ب حال مردمی با اهداف پست می سوخت و در دلش نجوا می کرد: "ب راستی ک آنان نمی دانند چقدر فراترند از آنچه می پندارند!" و می گذشت...
زندگی در آن دوران خیلی ساده تر از حالا بود. پیچیدگی نداشت.
مردم هم ساده تر بودند.
انگار اقتضای سنش بود، ناگهان خواست ک غم را ب تک تک سلولهایش تزریق کند. ناگهان خواست ک بمیرد.
سپس خود را در اقیانوسی از سیاهی ها یافت. حالا دیگر روی هر احساس دیگری، ابتدا لایه ای از غم بود...
#مهربان