چقدر دلم تنگ شده برای اینکه بیام اینجا غر بزنم، غیبت کنم، از ناراحتیام بگم و ادای فرهیخته‌های مثبت رو درنیارم. انقدر دوس دارم بیام برینم به همه‌ی آدمایی که توی ذهنم بارها کُشتمشون و هنوز تو واقعیت بهشون لبخند می‌زنم. آه، تو نمی‌دونی ذهن من همیشه چقدر پُر از حرفه. همه‌ی اون حرفایی که نتونستم تو موقعیت مناسب به آدم‌هایی که باید بگم. همه‌ی اون حرفایی که بعد از دعواهام یادم اومدند ولی اون آدم دیگه نبود که اونا رو تو صورتش بگم و بیشتر از قبل قهوه‌ایش کنم. چرا همیشه یه چیزی کمه؟ اینم می‌دونم که بلاگفاتون بدون مهربان اصلاً صفایی نداره :))))) فوقش یکی دوتا وب هستن که سرشون به تنشون می‌ارزه. بقیه تو درودیوارند. حوصله‌سربر و احمقانه‌اند. از وقتی که رفتم، یه موجودی به اسم «خالی» توی وجودم پیدا شده و هر وبی که می‌رم احساس می‌کنم یه چیزی کمه. کلا توی این فضا خیلی خلأ و پوچی وجود داره، انگار که خاک مُرده روش پاشیده باشند. پُر از قبرهای خالیه، پُر از حفره‌های بدون مُرده، پُر از «هیچ». می‌دونم حتی اگه برگردم، اینجا دیگه هیچوقت مثل سابقش نمی‌شه(فعلاً قصد ندارم برگردم.) منسوخ شدن "خونه" خیلی غم‌انگیزه. بابت این موضوع اونقدر می‌تونم اشک بریزم که کل سد کرج دوباره پُر بشه. ولی مگه اشک‌های من خون بچه‌هامونو می‌شوره؟ مگه فراموش می‌شن؟ وقتی می‌گفتند خون با هیچی پاک نمی‌شه باید باور می‌کردم.

می‌دونم که وضعیت تو هم خوب نیست. این روزا هیچکس خوشحال نیست قربونت برم، مطمئن باش که فقط تو نیستی. منم مثل تو هرروز غصه می‌خورم و هرشب گریه می‌کنم؛ برای وضعیتی که دارم، برای آدم‌های بیچاره‌ای که بهشون ظلم شده و هیچکس رو ندارند، برای هرروز بدبخت‌تر شدنمون و کارهایی که شاید تا همین چند سال پیش می‌تونستیم انجام بدیم و الان نمی‌تونیم. تازگیا می‌شینم به بدترین سناریوهای ممکن فکر می‌کنم و برای اتفاقاتی که نیفتاده هم گریه می‌کنم. قبلاً که می‌خوندم یه سریا اینجوری‌اند اون آدم‌ها رو دیوانه می‌نامیدم. الان خودم یه دیوانه‌ی به تمام معنام :)

چندوقت پیش یه چیزی خوندم که می‌گفت «وقتی یه نفر میاد از ناراحتی‌ای که تو باعثش بودی برات حرف می‌زنه، داره برای تو می‌جنگه نه با تو. و روزی که بیخیال حرف زدن بشه، باید بدونی که همه‌چی براش تموم شده و داره ازت فاصله می‌گیره.» اون بالغانه همه‌ی تلاششو کرد ولی تو نفهمیدی. دلیلش هم این بود که واقعاً متوجه نبودی کیو داشتی. البته جای نگرانی نیست. وقتی که بره، متوجه می‌شی. وقتی گیر کسی بیفتی که ناراحتی‌ات براش ذره‌ای اهمیت نداشته باشه و مثل پروانه دورت نچرخه که از دلت دربیاره متوجه می‌شی. وقتی یه آدم "فقط گیرنده" سر راهت سبز بشه و همه‌ی مهر و محبت و انرژی‌ات رو ببلعه، بدون اینکه بتونه ذره‌ای ازش رو بهت پس بده، اونوقت متوجه می‌شی. برای فهمیدن یه سری چیزا باید تاوانش رو بپردازی. کسی نمی‌تونه این چیزا رو به زور بهت یاد بده.

مثل همیشه پُستم پُر از موضوعات زیادی بود. الانم آقای داریوش داره می‌خونه: «عشق گذشتن از مرز وجوده، مرگ آغاز راه قصه بوده». بهش فکر کن.

همین،

مراقب خودت باش دوست خوب نادیده‌ام،

با یادها.