شین دقیقاً هم‌سن من است، اما اصلاً نمی‌فهمم چرا این‌قدر بچه‌ی خوبی است. شین قوم‌وخویش موردعلاقه‌ی من است؛ درواقع، شخص موردعلاقه‌ام. او نابیناست. اینکه آدم در سن خیلی کم بینایی‌اش را از دست بدهد، باید چیز وحشتناکی باشد. خیلی کنجکاوم بدانم، در شب ساکت و آرامی مثل امشب، او به تنهایی در اتاقش چه می‌کند. ما وقتی احساس تنهایی و ناامیدی می‌کنیم، می‌توانیم کتاب بخوانیم یا از پنجره به منظره‌ای چشم بدوزیم که همین ممکن است کمی حواسمان را پرت کند؛ اما شین هیچ‌کدام از این‌کارها را نمی‌تواند انجام دهد. تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که در سکوت گوشه‌ای بنشیند. شین دوبرابر سخت‌تر از دیگران درس می‌خواند، در شنا و تنیس هم بسیار ماهر است؛ اما با این رنج یا تنهایی چطور کنار می‌آید؟ دیشب هم به شین فکر می‌کردم و وقتی به رختخواب رفتم، سعی کردم چشمانم را به مدت پنج دقیقه بسته نگه دارم. حتی با اینکه در رختخواب دراز کشیده بودم و چشمانم را بسته بودم، باز هم پنج دقیقه به نظرم خیلی طولانی آمد؛ نمی‌توانستم نفس بکشم. اما صبح، ظهر، شب، هرروز، هر ماه و... هرگز شین چیزی نمی‌دید. اگر پیش می‌آمد که گله و شکایتی کند یا عصبانی شود یا خودخواهانه رفتار کند، خوشحال می‌شدم؛ اما او هرگز چنین کارهایی نمی‌کرد. هرگز نشنیده‌ام که گله‌ای کند یا درباره‌ی کسی حرف بدی بزند. درواقع، همیشه نگاهی معصوم و لحنی شاد دارد و این حالت او واضح‌تر از هرچیز دیگری به ذهنم می‌رسد.

صبح خاکستری، اوسامو دازای