مهمان‌های امروز به طور خاصی مأیوس‌کننده بودند: آقا و خانم ایمای‌دا، اهل اوموری. و پسرشان یوشیو که امسال هفت سالش شده بود. آقای ایمای‌دا احتمالاً چهل سال را داشت، اما رنگ پوستش که مثل مردی خوشتیپ خیلی روشن بود، حالم را به هم می‌زد. چرا او باید سیگار شیکی‌شیما می‌کشید؟ فیلتر سیگار به نظرم خیلی چیز کثیفی است. اگر قرار است آدم سیگار بکشد، باید سیگار بدون فیلتر بکشد. کشیدن آن سیگارهای شیکی‌شیما تمام شخصیت آدم را زیر سوال می‌برد. هربار که دود را بیرون می‌داد، به سقف نگاه می‌کرد و می‌گفت: «بله، بله، متوجهم. این‌طور است؟» گفت که در حال حاضر در مدرسه‌ی شبانه تدریس می‌کند. همسرش خجالتی، ریزنقش و بی‌فرهنگ بود. با هر حرف کسالت‌باری، به شدت و با تکان‌های مهیب می‌خندید، طوری که صورتش تقریباً به کف‌پوش تاتامی برخورد می‌کرد. واقعاً خیلی خنده‌دار بود؟ آیا او واقعاً فکر می‌کرد اینکه هنگام خنده‌های شدید این‌طور خودش را به زمین بیندازد، خیلی رفتار باکلاسی است؟ به نظر می‌رسید این آدم‌ها متعلق به پست‌ترین طبقه در دنیای امروز بودند. ناخوشایندترین. به آن‌ها خرده‌بورژوا می‌گویند؟ یا نوعی کارمند جزء؟ بچه‌شان هم کمی زیادی پررو بود. هیچ‌چیز خوشایند یا سرزنده‌ای در این پسربچه وجود نداشت. برخلاف احساساتم، خودم را مجبور کردم تعظیم کنم، لبخند بزنم و حتی با آن‌ها گپ هم بزنم و بگویم که یوشیو چه بچه‌ی بانمکی است و دستی هم به سرش بکشم. شاید خانواده‌ی ایمای‌دا از من پاک‌تر و بی‌گناه‌تر بودند، چون درواقع این من بودم که داشتم دروغ می‌گفتم و همه‌شان را گول می‌زدم. مهمان‌ها روکوکویی را که درست کرده بودم، خوردند و مهارتم را در آشپزی تحسین کردند. با اینکه دلم می‌خواست —از روی تنهایی یا خشم— بزنم زیر گریه، سعی کردم قیافه‌ی شادی به خودم بگیرم. بالاخره برای غذا به آن‌ها ملحق شدم، اما نهایتاً تملق و چاپلوسی مصرانه و در عین حال پوچ و جاهلانه‌ی خانم ایمای‌دا مرا دچار دل‌آشوبه کرد.

بسیار خوب، دروغ گفتن کافی است. سرزنش‌آمیز نگاهش کردم و گفتم: «این غذا اصلا خوشمزه نیست. درست کردنش هم اصلا سخت نیست؛ درواقع آخرین تلاش مذبوحانه‌ام بود.» قصد داشتم آنچه را که آشکار بود نشان دهم، اما خانواده‌ی ایمای‌دا با دست زدن و خنده‌های شادمانه، به خاطر استفاده‌ام از عبارت «آخرین تلاش مذبوحانه»، تشویقم کردند.‌ فکر کردم کاسه و چوب‌های غذاخوری‌ام را با دلخوری پرت کنم روی میز و با تمام توان فریاد بزنم، اما در عوض همان‌جا نشستم و لبخندی تصنعی زدم، تا اینکه مادر گفت: «این بچه روزبه‌روز بیشتر کمک‌حال من می‌شود.»

صبح خاکستری، اوسامو دازای