•|خانواده|•
یادم آمد که بنا به دلایلی، چقدر دلم میخواست خواهرم نوازشم کند. دست خودم نبود. مشتاق توجهش بودم. اما آن زمان تازه توشی کوچک را به دنیا آورده بود و دیگر به من تعلق نداشت. این واقعیت که دیگر نمیتوانستم دستانم را دور شانههای ظریفش حلقه کنم، مثل تودهای سرد در من نفوذ کرد. در حالی که به شدت احساس تنهایی میکردم، گوشهی آن آشپزخانهی کمنور ایستادم و به نوک انگشتان ظریف و رنگپریدهی خواهرم —که مشغول کار بودند— خیره شدم. در آرزوی همهی چیزهایی بودم که خیلی وقت پیش تمام شده بودند.
احساسم نسبت به خانوادهام بسیار عجیب بود. اگر از دیگران دور میشدم، به مرور در ذهنم کمرنگ و کمرنگتر میشدند، تا جایی که کاملاً فراموششان میکردم. اما خاطراتم از افراد خانوادهام دائم عاشقانهتر میشدند و فقط زیباییهای آنها را به یاد میآوردم.
صبح خاکستری، اوسامو دازای