جنگلِ معبد تاریک بود، بنابراین، باعجله بلند شدم و در حالی که زیرِ لب، با ترس غرغر می‌کردم، با اندکی بی‌تفاوتی، سریع از میان جنگل عبور کردم. هنگامی که از جنگل بیرون آمدم، از روشنایی هوا تعجب کردم. وقتی در جاده‌ی روستایی راه می‌رفتم و می‌کوشیدم همه‌چیز را از نو ببینم، مغلوب غمی جانکاه شدم.

بعد از همه‌ی این‌ها، پریدم داخل علفزار کنار جاده. نشستن روی علف‌ها باعث شد نشاطی که تا آن لحظه حس کرده بودم، با تپشی ناپدید شود و جایش را به شوقی مهیج بدهد. در آرامش، افکارم را متوجه احوالات اخیر خودم کردم. این روزها چه مرگم بود؟ چرا این‌قدر مضطرب بودم؟ همواره نگران چیزی بودم. حتی چند روز پیش کسی به من گفت: «هی، داری خیلی کسالت‌بار می‌شوی.» احتمالاً درست است. قطعاً یک‌چیزی‌ام هست. حقیر شده‌ام. اصلاً خوب نیستم، رقت‌انگیزم. ناگهان با تمام توانم فریاد کشیدم: «آآآآ...» انگار که قرار بود این فریاد بلند بزدلی‌ام را پنهان کند. باید کاری می‌کردم. شاید عاشق شده بودم. روی علفِ سبز به پشت دراز کشیدم.

صبح خاکستری، اوسامو دازای