انسان چیزهای خوب هم دارد...
عجیب است که چرا همیشه گفتههای خانم کسوگی زیادی خشک و جدی هستند. آیا او احمق است؟ این موضوع غمگینم میکند. دائماً دربارهی میهنپرستی برایمان توضیح میداد، اما آیا این موضوع زیادی واضح نبود؟ منظورم این است که هر آدمی جایی را که در آن متولد شده دوست دارد. حوصلهام سر میرفت. چانهام را روی میز میگذاشتم و از سر بیکاری به بیرون پنجره چشم میدوختم. ابرها خیلی زیبا بودند، شاید به این دلیل که باد تندی میوزید. چهار گل رُز در گوشهی حیاط غنچه داده بودند. یکی زرد بود، دوتا سفید و یکی هم صورتی. با دهان باز آنجا نشسته بودم و به گُلها نگاه میکردم و میاندیشیدم که انسان چیزهای خوب هم دارد. مثلاً این انسان بود که زیبایی گُل را کشف کرد و یا این انسان است که گُلها را تحسین میکند.
صبح خاکستری، اوسامو دازای