هرگاه با آنچه «غریزه» نامیده می‌شود، مواجه می‌شوم، دلم می‌خواهد بزنم زیر گریه. وقتی بر اساس تجربیات گوناگون زندگی‌ام، شروع می‌کنم به درک اینکه غرایز ما چقدر وسیع‌اند و اینکه چقدر ما در برابر نیرویی که به جلو می‌راندمان، ضعیف هستیم، احساس می‌کنم ممکن است عقلم را از دست بدهم. به این فکر می‌کنم که باید چه‌کار کنم و حواسم پرت می‌شود. هیچ راهی برای پذیرش یا مقاومت در مقابل این نیرو وجود ندارد؛ احساس می‌کنم چیزی بزرگ سرتاپایم را در خود گرفته و حالا می‌تواند آزادانه مرا به هر سو بکشاند. در آزادانه به هر سو کشیده شدن رضایتی نهفته است؛ و درست به همان اندازه تماشای به هر سو کشیده شدن حسی مجزا و غم‌انگیز است. چرا نمی‌توانیم در طول زندگی با خودمان خوشحال باشیم یا فقط خودمان را دوست بداریم؟ تماشای اینکه غرایز همه‌ی عواطف و احساسات منطقی‌ای را که تا آن مرحله از زندگی به دست آورده بودم نابود کنند، رقت‌انگیز است. هرگاه اجازه می‌دهم حتی کوچک‌ترین چیزی باعث شود خودم را فراموش کنم، به شدت ناامید می‌شوم. تأیید این نکته که آن شخص —من— همان است که تحت تأثیر غریزه هم قرار دارد، باعث می‌شود گریه‌ام بگیرد و دلم بخواهد از پدر و مادرم انتقاد کنم. اما رقت‌انگیزتر این است که —در کمال تعجب— حقیقت در جنبه‌هایی از زندگی من یافت می‌شود که دوستشان ندارم.

صبح خاکستری، اوسامو دازای