"انگار که تجربهی خودم بوده."
با توجه به کمتجربگیام، اگر کتابهایم را از من بگیرند، کاملاً نابود میشوم. تا این حد به چیزهایی که در کتابها نوشته شدهاند، وابسته هستم. کتابی میخوانم و کاملاً شیفتهاش میشوم: به آن اعتماد میکنم، شبیهش میشوم، با آن همدردی میکنم و میکوشم به بخشی از زندگیام تبدیلش کنم؛ سپس کتاب دیگری میخوانم و بلافاصله جذب آن یکی میشوم. تنها استعداد واقعی من این است که فریبکارانه تجربهی یک نفر دیگر را بدزدم و آن را به گونهای بازآفرینی کنم که انگار تجربهی خودم بوده. اما درواقع، این فریبکاری همانقدر که ناخوشایند است، جعلی و ساختگی هم هست. اگر هر روز شکستی از پس شکستی دیگر را از سر میگذراندم —شرمندگی مطلق— آنگاه شاید در نتیجهی آن، شبه احترامی کسب میکردم. اما نه، به نحوی غیرمنطقی حتی چنان شکستهایی را هم تحریف میکردم، به آرامی رویشان سرپوش میگذاشتم، طوری که به نظر میرسید پشت هریک، نظریهای کاملا قابل قبول وجود دارد. و هیچ ابایی هم نداشتم از اینکه برای انجام این کار، نمایشی مأیوسکننده به راه بیندازم(مطمئنم که حتی این کلمات را هم قبلاً در کتابهایی خواندهام)
واقعاً نمیدانم منِ حقیقی کدام است. وقتی دیگر کتابی برای خواندن وجود نداشته باشد یا اگر نتوانم الگوی دیگری برای تقلید پیدا کنم، آنگاه چه خواهم کرد؟ احتمالاً درمانده میشوم و با گریهوزاری فراوان، مأیوس خواهم شد. به هرحال، این افکار بیهوده که هر روز در قطار به مغزم هجوم میآوردند، به دردم نمیخوردند.
صبح خاکستری، اوسامو دازای