پدرم زود زود برای کار به توکیو می‌رفت و آنجا خانه‌ای هم برای خودش دست‌ و پا کرده بود. دو سه هفته در ماه آنجا بود. هربار هم دستِ پر، با کوله‌باری از سوغاتی‌های جورواجور بازمی‌گشت. برای فامیل هم می‌آورد. برایش سرگرمی بود. یک روز پیش از آن که برود همه‌ی بچه‌ها را جمع کرد و لبخندزنان از ما پرسید این‌بار از توکیو چه می‌خواهیم. تک‌تکِ خواسته‌های بچه‌ها را در دفترچه‌اش نوشت. چنین روی خوشی از او بعید بود.
«تو چی یوزو؟» تته‌پته کردم.
هروقت ازم می‌پرسیدند تو چه می‌خواهی دستپاچه پاسخ می‌دادم: «هیچ‌چی.» در کل فرقی هم نمی‌کرد. هیچ‌چیز خوشحالم نمی‌کرد. هرکه هم هرچیزی به من می‌داد، هرچقدر هم خلاف میلم بود دست رد به سینه‌اش نمی‌زدم. از چیزی که بدم می‌آمد نمی‌توانستم بگویم: «خوشم نمی‌آد.» چیزی را هم که خوشم می‌آمد دودل و دزدکی می‌چشیدم، انگار که تلخ است. از هر دو مورد هم فراری بودم. می‌شود گفت جرأت گزینش نداشتم. در این موضوع یکی از جنبه‌هایی نهفته است که بعدها به زندگیِ ننگینم دامن زد.
خاموش ماندم، بی‌قرار. لبخند پدرم کم‌کمک پاک شد.
«کتاب خوبه؟ یا یه‌دونه از اون روبندهای شیر برای رقص سال نو می‌خوای؟ بچه‌گونه‌اش رو هم می‌فروشن. دلت نمی‌خواد؟»
«دلت نمی‌خواد؟» و از این دست چیزها زبانم را بند می‌آورد. حتی راه لودگی را هم می‌بست. دلقک درمانده شد.
برادرم خشک و جدی گفت: «گمونم بهترین گزینه همون کتابه.»
«خیلی خب.» خوشی از چهره‌ی پدرم پر کشید. نانوشته دفترش را بست.
چه واماندنی. دیگر پدر را ناراحت کرده بودم و می‌دانستم کینه‌اش ترسناک است. آن‌شب در جایم قرار نداشتم و به فکر جبران افتادم. دزدکی از سرسرا گذشتم و کشوی میز پدر را باز کردم و دفترش را برداشتم. آنقدر ورق زدم تا جایی را که فهرست هدیه‌ها را نوشته بود پیدا کردم. نوک مداد را آب دهان زدم و بزرگ نوشتم روبندِ شیر. به بستر بازگشتم. اندک علاقه‌ای به روبند شیر نداشتم. راستش را بخواهید کتاب را ترجیح می‌دادم. ولی دل پدر با آن روبندها بود و میل آتشینم برای خوشحال کردنش و بازگرداندن شوخ‌طبعی‌اش سر شب مرا پای میزش کشاند.

نه آدمی، اوسامو دازای