به صدایم فکر کن، آنوقت با تو خواهم بود.
موری همچنان که به دیوارکوب خیره شده بود، گفت:
«دیروز یک نفر سوال جالبی را مطرح کرد.»
پرسیدم: «چه سوالی؟»
«آیا نگران این هستم که بعد از مرگ فراموش شوم؟»
«خب، هستی؟»
«فکر نمیکنم. من با کلی آدم سروکار دارم که ارتباط صمیمانهای هم با همدیگر داریم. وقتی عشق وجود دارد، چگونه میشود بعد از مرگ فراموش شد؟ عشق یعنی زنده ماندن؛ عشق کلید زنده ماندنِ توست، حتی بعد از مرگ.»
«شبیه آهنگ است: عشق کلید زنده ماندنِ توست، حتی بعد از مرگ.»
موری لبخند شیرینی زد.
«شاید، اما میچ، صحبتهایی که اینجا دارد ردوبدل میشود، واقعاً فقط مختص همینجاست؟ یعنی در راه بازگشت به خانهات هیچوقت صدایم را نمیشنوی؟ بعضی اوقات؟ وقتی تنهایی؟ شاید داخل هواپیما؟ شاید هم در اتومبیلت؟»
حرفش را تأیید کردم: «بله، درست است.»
«پس تو مرا بعد از مرگم نیز فراموش نخواهی کرد. به صدایم فکر کن، آن وقت با تو خواهم بود.»
«به صدایت فکر میکنم.»
«و درستترین کار این است که اگر دلت خواست، کمی هم گریه کنی.»
سهشنبهها با موری، میچ آلبوم