وقتی نیازمندِ عشقی.
«در کلِ زندگیام، هرجا رفتم انسانهایی را دیدم که خواهان به دست آوردن کالای جدیدی بودند؛ خواهان خرید اتومبیل جدید، اسبابواثاثیهی جدید، آخرین مدل اسباببازی. و تازه، بعد هم میخواهند در موردش با تو حرف بزنند: حدس بزن چی خریدم؟ حدس بزن چی خریدم؟
میدانی تفسیر من از این قضیه چیست؟ این افراد به شدت تشنهی عشقاند، اما به جای به دست آوردن خودِ عشق، جایگزینهایی برایش تعیین کردهاند. آنها مادیات را در آغوش کشیدهاند، به این امید که مادیات هم آنها را در آغوش بکشد. اما زهی خیال باطل! نمیتوانی اشیای مادی را جایگزین عشق، مهر و محبت، و صمیمیت و رفاقت کنی.
پول جای خالی عشق و محبت را پُر نمیکند. قدرتْ جای خالی عشق و محبت را پُر نمیکند. چون در حال مرگم، میتوانم این چیزها را به تو بگویم؛ وقتی نیازمند عشقی، نه پول میتواند این احساس را به تو بدهد و نه قدرت. اصلاً هم مهم نیست که چقدر پول و قدرت داشته باشی.»
خیلی سریع اتاق مطالعهی موری را بررسی کردم. درست مثل اولین روزی بود که به آنجا رفته بودم. کتابها سرِ جایشان روی همان قفسهها بودند و روزنامهها هم روی همان میز تحریر قدیمی، نامرتب، روی هم جمع شده بودند. در کل، هیچ شیء جدیدی به خانه اضافه نشده بود. درواقع مدتها بود که موری هیچ کالای جدیدی نخریده بود، جز وسایل پزشکی. روزی که متوجه شد مبتلا به بیماری لاعلاجی شده، علاقهاش به خرید را از دست داد.
به این ترتیب، تلویزیونش قدیمی بود. اتومبیل شارلوت قدیمی بود. ظرفها و نقرهجات و حولهها همه قدیمی بودند. اما منزلشان کاملاً عوض شده بود؛ خانهای پُر از امواج عشق و آموزش و ارتباط. خانهای پُر از دوستی و صمیمیت، فرزندان و خویشان، صداقت و سیل اشک. خانهای پُر از همکاران، دانشجوها، مربیهای مدیتیشن، درمانگرها، پرستاران و گروههای موسیقی. حقیقتاً که منزلشان تبدیل به منبع ثروت شده بود... حتی اگر حساب بانکی موری خالی میشد.
سهشنبهها با موری، میچ آلبوم