موری دوباره تکرار کرد:
«همه می‌دانند که خواهند مرد، اما آن را باور ندارند. اگر باور داشتیم، کارها را طور دیگری انجام می‌دادیم.»
گفتم: «پس درباره‌ی مرگ به خودمان دروغ می‌گوییم.»
«بله. اما راه بهتری هم وجود دارد. باور کردن مرگ و آماده کردن خودت برای آن، در هر لحظه. این بهتر است. روشی که به حق می‌تواند، تو را در طول زندگی‌ات کاملاً درگیر زیستن بکند.»
«چگونه می‌توانی همواره برای مرگ آماده باشی؟»
«به آنچه بودایی‌ها انجام می‌دهند عمل کن. هر روز، پرنده‌ی کوچکی را روی شانه‌ات تصور کن که می‌پرسد: آیا امروز همان روز است؟ آیا آماده‌ام؟ آیا لازم است همه‌ی این کارها را انجام بدهم؟ آیا همان انسانی هستم که می‌خواهم باشم؟»
موری سرش را به طرف شانه‌اش برگرداند. گویی پرنده آنجا بود.
او پرسید:
«آیا امروز روز مرگ من است؟»

سه‌شنبه‌ها با موری، میچ آلبوم