نگرانیهای مادرانه که هیچ توضیحی ندارند.
چقدر ئه سون و گوان شیک خوباند. همهجوره خوباند. هم پدر و مادر خوبیاند، هم آدمای خوبی. اصلا نمیتونم توصیفشون کنم... نمیدونم امشب چم بود. دیوانهوار سر قسمت دهش گریه کردم.
ئه سون و گوان شیک هیچوقت نتونستند از اون کابوس نجات پیدا کنند. ئه سون حتی هنوزم کابوس پسربچهاش رو میبینه. اونجایی که برای آخرینبار اون صحنهی افتادن قوطی آبنباتها و قاشق دونگ میونگ تو خوابش تکرار شد و تصمیم گرفت تغییرش بده، در حالی که گوم میونگ هم داشت تصادفا همین خواب رو میدید. ئه سون اون لحظه باید بین بچههاش انتخاب میکرد. میفهمی که این چه برزخ وحشتناکی برای یه مادر میتونه باشه؟ ولی کاش راه دومو میرفت. کاش به دونگ میونگ میگفت که برای نجات خواهر میره :(
شاید یه روزی اونقدر بزرگ بشی که دلت برای نگران شدن پدر و مادرت تنگ بشه. که بفهمی هیچکس به اندازهی اونا نگرانت نیست :)
الان میتونم بگم واقعاً دیدن این سریال رو توصیه میکنم بهتون. حتی نمرهی IMDBاش هم 9.3 بوده. بازم نظر نهاییام رو آخرش میگم.
🍊When life gives you Tangerines#