چه خواب مزخرفی دیدم. دیرم شده بود؛ خیلی دیر. داشتم وسایلمو جمع می‌کردم که از سفر برگردم خونه. دو سه تا ماشین علاف من شده بودند. جالبه که هیچ‌کس هم نیومد کمکم کنه، حتی مامان. در این میان با یکی هم دعوا کردم و اعصابم به هم ریخت. و همش پس ذهنم این مسئله بود که وسایلم خیلی زیاده و جا توی ماشینا خیلی کمه. این وسیله جمع کردن البته بیشتر شبیه اسباب‌کشی بود :))))))) یه کمدِ پر از کتاب و وسایلِ دور و برشو باید جمع می‌کردم؛ یه عالمه کتاب و عروسک. (گفته بودم نسبت به عروسکام تعلق خاطر دارم؟) انگار قرار بود دیگه به اون خونه برنگردیم. حتی یادم نیست چطوری اون‌همه وسیله رو با خودم آورده بودم سفر و حالا بالاخره باید از یه سریاشون می‌گذشتم. چقدر سخت بود، چقدر سخت بود. هرجا که وسیله‌ای از خودم می‌دیدم، استرس می‌گرفتم و هرچی دیرتر به وجودشون آگاه می‌شدم، اطمینانم برای این مسئله بیشتر می‌شد که قرار نیست اونا رو با خودم ببرم. به این فکر می‌کردم که چجوری قراره بدون اونا زندگی کنم؟ انگار که وسایل من چیزی بیشتر از چندتا آهن‌پاره و پارچه و پلاستیک و کاغذ بودند. انگار بخشی از روح من در اون‌ها باقی مونده بود و خداحافظی از اونا به معنای خداحافظی با بخشی از من هم بود :) در پایان خوابم، احساس ازهم‌گسیختگی داشتم. کفشامو پوشیدم و با قلبی پُر از درد و ناراحتی از اونجا رفتم...