«ببخشید، میخواستم با باد رابرتس صحبت کنم.»
داستان کوتاه تلفن بیموقع ریموند کارور رو تموم کردم(◕ᴗ◕✿)
یه برش خیلی کوتاه از زندگی یه زوج. دغدغههاشون در مورد نحوهی مرگشون تو تاروپود داستان رخنه کرده بود. من بیشتر به این بُعد توجه کردم، یه تلفن بیمعنایی هم در داستان هست که تا آخرش مشخص نمیشه کی بوده، ولی باعث میشه این دونفر در مورد این دغدغههاشون با هم صحبت کنند. فکر میکنم تنها فایدهاش همین بود¯\_(ツ)_/¯