خوابی که دیگر در چشمانمان لانه نمیکند.
بلند میشوم، به طرف پنجره میروم، و قدری آن را باز میکنم. باد سردی میآید تو و از دور صدای کامیونی میآید که توی دندهی سنگین میافتد تا از سربالاییای که به گذرگاه ختم میشود بالا برود و بیفتد به جادهی ایالت بعدی.
میگوید: «فکر میکنم تا چندوقت دیگه ما تنها کسانی باشیم توی آمریکا که سیگار میکشیم. باید به طور جدی به فکر ترک کردنش باشیم.» این حرف را وقتی میزند که دارد سیگارش را خاموش میکند و سیگار دیگری از پاکت سیگار بغل زیرسیگاری برمیدارد، میگویم: «فعلا که دوران آزادی سیگاریهاست.»
برمیگردم به رخت خواب. رواندازها هرکدام گوشهای افتادهاند، ساعت هم پنج صبح است. فکر نمیکنم دیگر از خواب خبری باشد. تازه، مگر نخوابیم چه میشود. قانون است که حتماً بخوابیم؟ آسمان به زمین میآید اگر نخوابیم؟
تلفن بیموقع، ریموند کارور