ناخودآگاهی که در آن ردپای مرد نیست.
میگوید: «خواب یه مهمونی رو دیدم.» میپرسم: «من کجا بودم؟» نمیدانم به چه دلیل معمولاً من نقشی در خوابهای او ندارم. این کمی مرا آزار میدهد، اما به زبان نمیآورم. باز پاهایم بیرون مانده. آنها را تو میکشم، روی آرنج تکیه میدهم و سیگارم را در زیرسیگاری میتکانم. «چیه؟ باز خوابی دیدی که من توش نبودم؟ اگه قضیه اینه، اشکالی نداره.» سیگار را به لب میگذارم، پُک میزنم، دودش را بیرون میدهم.
تلفن بیموقع، ریموند کارور