شاید بهشت
نمایشنامهی منهای دو از ساموئل بنشتریت رو تموم کردم(◕ᴗ◕✿)
معمولی بود، ولی آدم رو به تفکر وامیداشت. شاید میتونست خیلی بهتر باشه، اما مثل قصهها نبود. انگار زندگی معمولی یه سری آدم بود. همین آدمایی که هر روز اینور اونور میبینیم. یا حتی خودمون. شاید اگه ما هم جای اون دوتا پیرمرد بودیم و روزهای کمی تا مرگمون مونده بود، کار خارقالعادهای نمیتونستیم انجام بدیم و فقط از کوچکترین معمولیهایی که در دسترس داشتیم، لذت میبردیم...