افسردگیِ اندوهناک
ژَن: برای چی خیسین؟
پل: بهش نگین چرا.
اریک: واسه چی؟
ژول: بهش نگین که واسهی خودکشی ناکامتونه... یه چیز دیگه پیدا کنین.
اریک: آخه چرا؟
پل: زنها از مردهایی که میخوان کلک خودشون رو بکنن خوششون نمیاد، دیگه چه برسه به اینکه عرضهی این کار رو هم نداشته باشن. دیگه هیچی.
اریک: (به ژن) واسه بارونه.
ژول: آره، راست میگه، بارون، اون هم چه بارونی... ناغافل.
ژن: خب پس چرا شماها خیس نشدین؟
پل: ای بابا، ما پیرپاتالها انقدر خشکیم که تمام آب رو جذب میکنیم.
مکث کوتاه.
اریک: راستش رو بخواین افتادم تو رودخونه.
پل: هلش دادن.
ژول: آره... زیادی لب رودخونه بود و یههو خوش کردیم پرتش کنیم.
پل: آخه ما دوست داریم آدمهایی رو که زیادی لب رودخونه وامیایستن هل بدیم.
اریک: واقعیت اینه که... خودم تنهایی افتادم تو رودخونه... به دلیل افسردگی اندوهناکم...
میدونین افسردگی اندوهناک چیه؟
... افسردگی با دیرکرده... یه واقعهی اندوهناکی که یه جایی دفن شده و بیخودی ناگهان میاد بالا... واسه خودتون خوب و خوشین، همهچی بر وفق مراده، آروم دارین لحظهها رو میگذرونین و ناگهان تترق! گذشته خِرِتون رو میگیره... مسئله تنها این نیست که به گذشته برگردین تا بفهمین مشکل کجاست... اینطوری که خیلی راحت بود... نه، باید بفهمین که مشکل کدوم واقعهی اندوهناکه... اوایل دنبال گندههاش میگردین... تجربهی غمانگیز گنده... من زود فکرم رفت سراغ مرگ مادرم... به نظرم به عنوان تراژدی و فاجعهای که میتونست باعثش بشه عالی بود... وقتی ده سالم بود، رفت زیر یه اتوبوس... اما نخیر، این نبود... هنوز این وزنه روی دوشم بود... پس فکرم رفت به خودکشی پدرم... اون دو روز بعد برای ادای احترام به مادرم خودش رو زیر همون اتوبوس انداخت... یعنی نه همون اتوبوس ولی همون خط... این خط 208 لعنتی... اما نه، این هم نبود... بعدش رفتم پیش مادربزرگم... مادربزرگم خیلی ماه بود... یعنی اون رو هم مدت زیادی نشناختم... یک ساعت هم نکشید... پلههای لعنتی... اما این هم نبود، چون این بار هنوز روی شونههام بود... بعدش جایی میرسه که چیزهای عجیبی از سرتون میگذره... دارین تو خیابون رد میشین، اتوبوسی میگذره و به خودتون میگین: «چرا نه؟... سنت خانوادگیه.» اسلحه و دواها جلبتون میکنه... اما من همیشه آب رو دوست داشتم... شاید به دلیل ماه تولدمه... تو ماه سرطان به دنیا اومدم. پس رفتم کنار رودخونه چرخی زدم... لب رودخونه ایستادم و پیش خودم فکر کردم: همهی ما اندوه کسی هستیم... و پریدم تو آب.
منهای دو، ساموئل بنشتریت