ژول: می‌شه ازتون یه سوالی بکنم؟
پل: حالا بپرسین ببینیم.
ژول: می‌ترسین؟
پل: از چی؟
ژول: خب... از مردن دیگه.
مکث.
پل: بهش فکر نمی‌کنم.
ژول: یعنی چی بهش فکر نمی‌کنین؟
پل: همین دیگه. بهش فکر نمی‌کنم همین.
ژول: امکان نداره، آدمی در وضعیت شما لابد گاهگاهی بهش فکر می‌کنه.
پل: گفتم که نه... هیچ‌وقت بهش فکر نمی‌کنم، و اگه حس کنم که می‌خوام بهش فکر کنم خب زود به یه چیز دیگه فکر می‌کنم.
مکث کوتاه. ژول سعی می‌کند بفهمد.
ژول: و‌ به جاش مثلاً به چی فکر می‌کنین؟
پل: به شما ربطی نداره.
ژول: جون من، بهم بگین.
مکث کوتاه.
پل: اصرار نکنین... بعدش هم به چیز خاصی فکر نمی‌کنم یعنی می‌خوام بگم، همیشه به همون‌چیز فکر نمی‌کنم.
مکث کوتاه.
ژول: خب پس در این صورت، بهم بگین این چند ساعت گذشته برای اینکه به مرگ فکر نکنین به چی فکر کردین.
پل: اصلا دلم نمی‌خواد بهتون بگم.
ژول: ازتون خواهش می‌کنم.
پل: ولی... ناراحت می‌شین‌ها.
ژول: برای چی؟... به من‌ مربوط می‌شه؟
پل: یه‌کم.
ژول: خب حالا دیگه باید حتماً بهم بگین.
مکث کوتاه.
پل: ناراحت می‌شین‌ها!
ژول: بگین دیگه.
مکث.
پل: خب... برای اینکه به مرگ خودم فکر نکنم به مرگ شما فکر می‌کنم.
ژول: یعنی چی؟
پل: به خودم می‌گم که مرد بیچاره، دیگه چیزی نمونده که تلف شه... خیلی وحشتناکه... تازه اون هم کلیه، می‌گن که دردش وحشتناکه... آدم کلی لاغر می‌شه، آب بدنش تموم می‌شه، خشک می‌شه و دیگه در آخر کار چیزی ازش نمی‌مونه... به این فکر می‌کردم... خوبین؟
ژول: خوبم.
پل: مطمئنین؟
ژول: خیلی هم خوبم... من هم عیناً همین‌کار رو می‌کنم.
پل: منظورتون چیه؟
ژول: خب من هم همین فکر رو در مورد شما می‌کنم.
پل: راست می‌گین؟
ژول: آره... ببینین مثلاً همین چند دقیقه پیش وقتی راه می‌رفتیم... یه‌هو احساس کردم داره تشویش برم می‌داره، پس فوراً به شما فکر کردم و تشویشم رفع شد.
مکث کوتاه.
پل: ولی دقیقاً به چی فکر کردین؟
ژول: چیزهای مختلف، فکر بدی نکردم.
پل: مثلاً چی؟
ژول: مثلاً ریه‌تون... ریه بزرگه... کلیه چیزی نیست، به زحمت اندازه‌ی کف دسته، اما ریه کلی جا می‌گیره... حالا فکرش رو بکنین دوتاش چی می‌شه... اگه درد به اندازه‌ی بزرگی عضو باشه، دیگه چه دردی قراره بکشین... (مکث) خوبین؟
پل: خوبم.
ژول: من هم کار شما رو می‌کنم. همین.
پل: درسته. هردو یه کار می‌کنیم.
مکث.
ژول: آهان راستی... گاهی هم به بچه‌تون که نشناختین فکر می‌کنم.
پل: منظورتون چیه؟
ژول: همین چند دقیقه پیش، یه‌هو تشویش سراغم اومد، حالا خدا می‌دونه چرا، و فکر اینکه شما هرگز تنها فرزندتون رو نشناختین آرومم کرد. (مکث. پل ناراحت به نظر می‌رسد.) خوبین؟
پل: خوبم.
ژول: مطمئنین؟
پل: گفتم که خوبم.
مکث.
ژول: دارین به چی فکر می‌کنین؟
پل: به یه جمله.
ژول: کدوم جمله؟
پل: «همیشه آدم‌های خوب زودتر می‌میرن.»
ژول: خب که چی؟
پل: به نظرم کاملاً احمقانه‌ست.
ژول: چرا؟
پل: برای اینکه شما یکی هیچ تحفه‌ای نیستین.

منهای دو، ساموئل بنشتریت