لبهی پرتگاه بودن
مرد: یادم افتاد که باید برم... شب خوش بگذره، آقایان.
مرد بلند میشود که برود.
پل: نمیشه همینجوری بذارین برین.
ژول: راست میگه، تازه با هم آشنا شدیم.
مرد: خب با کسای دیگه آشنا میشین، خیلیها از تو آب بالا میان.
ژول: بله، ولی ما به شما علاقهمند شدیم... گور بابای بقیهی کسانی که خودکشی میکنن.
پل: حالا بیاین چند دقیقه پیش ما بشینین.
ژول و پل از هم فاصله میگیرند تا برای مرد بر روی نیمکت جا باز کنند.
مرد: برای چی بیام چند دقیقه با شما بشینم؟
ژول: برای اینکه میخوایم باهاتون حرف بزنیم.
مرد: دربارهی چی؟
پل: از این در و اون در... از زنهایِ... حاملهیِ... رهاشدهیِ...
ژول: ویلون و سرگردون... توی جادهها... در جستوجویِ یه مردِ... فراری...
مکث. مرد نگران شده است.
مرد: شما با یه زن حامله برخورد کردین؟
پل: خیلی حامله.
مرد: در چه وضعیتی؟
ژول: افتضاح.
ژول: آویزان شده بود به لبهی پرتگاه، با یه دستش خودش رو نگه داشته بود نیفته و دست دیگهاش رو به امید یهکم عشق دراز کرده بود، داشت پرت میشد پایین و با اون شکم گندهاش دیگه نمیتونست خودش رو نگه داره... زن بیچاره... زن بیچاره...
پل با حیرت به ژول نگاه میکند.
پل: دیگه واقعاً که پرت و پلا میگین رفیق.
ژول: فقط برای اینکه بتونه اوضاع رو خوب مجسم کنه.
پل: خیلی خب، ولی دیگه لازم نیست انقدر آب و تابش بدین.
ژول به طرف مرد برمیگردد.
ژول: خیلی خب باشه منظورم اینه که این زن، تک و تنها و بی کس و کاره. (در پشت سر او، مرد نفسش بند آمده است، به نظر میرسد که خشکش زده است، دهنش باز مانده است و نگاهش گیج است.)
آقا... ای بابا چش شده؟... (با صدای بلند) آهای آقا! (پل هم به طرف او برمیگردد.) رنگش پریده، انگار که سکته کرده.
پل: همهاش برای حرفهای شما از پرتگاه و سقوطه، زهرهترکش کردین.
ژول: جدی؟ با این حال پرتگاه که خیلی ترس نداره، خوبه نگفتم آتشفشان... آتشفشان جداً وحشتناکه.
پل: به گمونم این تصویر زن حاملهی آویزون به وحشتش انداخته... حالا هرجا میخواد باشه... تصویر یه زن حامله که با یه دست آویزون مونده وحشتناکه.
مکث.
ژول: حتی اگه حامله هم نباشه باز هم وحشتناکه.
مکث.
پل: حتی اگه زن هم نباشه وحشتناکه.
منهای دو، ساموئل بنشتریت