فهمیدن حقیقت هم سختیهای خودشو داره.
به این نتیجه رسیدم که وجود جنگ و دشمنی و دعوا بین اعضای فامیل چقدر میتونه جو خونه رو متشنج کنه. درواقع من چنین چیزی رو تا به حال به این شدت لمس نکرده بودم. تنها چیزی که دیده بودم، دشمنی بین بقیه بود. اما حالا خودمم یه قسمت از طرفین دعوا هستم و همهی اون حس و حال سنگین مزخرف رو دارم تجربه میکنم و به دوش میکشم. این با اون دعوا داره. اون یکی با این حرفش شده. اون دوتا با هم قهر کردند. اون چند نفر از هم خوششون نمیاد و دلخورند. بعد همهی اینا توی یه مجلس دور هم جمع شدند و دارند همدیگه رو تحمل میکنند. جالب اینجاست که هیچکس هم کوتاه نمیاد و همه سفت و سخت روی موضع خودشون پافشاری میکنند. فقط میدونم که از چنین دنیایی متنفرم. شاید قبلاً به این فکر میکردم که میتونم به یه سری از خانوادههای فامیل خوشبین باشم، اما حالا تقریباً از همهشون ناامید شدم. آدمهای کینهای، حرفباز، خاله زنک، حسود، نادان و بیعقل که دغدغههای بسیار سطح پایینی دارند.
همچنین این رو دریافتم که یه سری دلخوریها اونقدر ریشهایه که برطرف نمیشه یا باید جان کند تا برطرف بشه.
آشتی کردن باید دوطرفه باشه. نمیشه که یکی بخواد و اون یکی دلش صاف نشده باشه.
من فکر میکنم برای بهتر شدن اوضاع، آدم باید روحش رو وسیعتر و بخشندهتر کنه. ذهنش رو هم ورزیدهتر و چیرهتر. نمیشه از طرف بقیهی آدمها تصمیم گرفت، ولی خودمونو که میتونیم رشد بدیم. اینجوری حالمون بهتر میشه. از فرکانسی که توش قرار داریم، به فرکانس بالاتری منتقل میشیم و سطح دغدغههامون متفاوت میشه. اینجوری فامیل بد به حاشیه رانده میشه و انقدر جانمون رو آزار نمیده.