دیشب خواب می‌دیدم قراره یه مدت به جای معلم عربی دوران راهنمایی‌ام که از قضا تو خواب من عربی دبیرستان درس می‌داد، کار کنم.(واقعاً چرا من باید عربی تدریس کنم؟ :| اینم خوابه که من دیدم آخه؟) خلاصه... جوری تدریس می‌کردم که همه می‌فهمیدند. بچه‌ها هم دوستم داشتند. روزها به همین منوال می‌گذشت. در این میان یه دختربچه رو می‌دیدم که سنش خیلی کمتر از یه دختر دبیرستانی بود اما انگار توی اون مدرسه حق آب و گل داشت و راه و چاه و چیزهایی که از مدرسه، معلم‌ها و بچه‌ها می‌دونست بهم می‌گفت. جاسوس نبودا :))))) اینجوری فکر نکنید. خودشیرین هم نبود. چون اصلا از کسی بد نمی‌گفت و به هیچ عنوان خودش رو بالا نمی‌برد. صرفاً برای منی که با اونجا آشنایی نداشتم مثل یه راهنما عمل می‌کرد. هرچی که بیشتر گذشت، دیدم چه دختر عاقل و دوست‌داشتنی‌ایه و توی خوابم، یه چیزی تو ناخوداگاهم می‌گفت این دختربچه، در حقیقت کودک درون خودمه. چون یه ارتباط عمیق و ناگسستنی رو باهاش توی قلبم حس می‌کردم. توی چشمام زُل می‌زد و من از دریچه‌ی چشماش توی قلبش رو می‌دیدم. شاید این خواب یه نشونه از طرف کودک درونم باشه که داره بهم می‌گه: «به من توجّه کن!»