بیست سال طول کشید تا عملاً یاد بگیرم به خود دروغ نگویم، ادا درنیاورم، فیلم بازی نکنم، تظاهر نکنم، حرفی که حالی‌ام نیست نزنم، محدودیت و محرومیت‌های خودم و اطرافیانم را به رسمیت بشناسم. بیست سال طول کشید تا یاد بگیرم سهمْ خواستن از زندگی نمی‌ارزد که انسان به اصالتش صدمه بزند و برای بهره‌ی بیشتر، خلاف تمایل و تمنّا و توانایی‌اش قدمی بردارد. به تلافی تظاهر و تقلّب و ادا و نمایش و فیلم بازی کردن و همه‌ی دروغ‌هایی که تا بیست و سه سالگی به خود گفتم، قول و قرار گذاشتم به هر قیمتی و با هر هزینه‌ای در مسیر صداقت قدم بزنم.
راه و رشته و روابطم و خیلی چیزهای سخت دیگر را عوض کردم. تازه با خودم روراست شده بودم. هیچ‌وقت بی‌چارگی و بی‌مایگی و بی‌مقداری‌ام را آنقدر برهنه، لخت لخت، ندیده بودم. لحظه‌ی دردناک و ترسناکی بود.
از وقتی رودربایستی را با خودم کنار گذاشتم، اعتماد به نفسم نابود شد. آدم اگر نفسش را بشناسد، هیچ‌وقت به آن اعتماد نمی‌کند. از وقتی با خودت صادق بشوی، شفاف و شکننده می‌شوی. شکنندگی برای مرد خوب نیست. اما بچه‌ی ناخواسته‌ی صداقت است. یک شب، فقط یک شب که با خودت صادق باشی، فردایش صاحب یک روح شکننده شده‌ای.
از وقتی اراده می‌کنی ادا درنیاوری، بدبین می‌شوی. ناامن می‌شوی. مدام فکر می‌کنی دیگران دارند بازی می‌کنند و نمایش اجرا می‌کنند و چیزی که نمی‌فهمند، می‌گویند. مرز صداقت و حسادت گم می‌شود. خیلی وقت است تنها جایی که امن و آرامم، یک فضای نیم متر در نیم متر، پیش لپ‌تاپ خاموش.
طنز، سنگری است برای پناه گرفتن از شرّ انواع دروغ و دورویی. طنز، وطن انسان‌هایی است که از غیرنماییِ خود خسته‌اند. می‌خواهند خودشان باشند حتی اگر «خود»شان کوچک است. اگر دوباره دیدی کسی در مرز دیوانگی و دلقک‌بازی اقامت کرده بود، مسخره و ملامتش نکن. بهشت یک در پشتی دارد برای ورود دلقک‌ها.

پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتی‌خواه

*تمومش کردم⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠✿⁠)⁩ اینم از آخرین کتابِ تموم‌شده‌ی 1403. یه مقداری به نثر گچ‌پژ محسن رضوانی نزدیک بود ولی به نظر من گچ‌پژ خیلی قوی‌تر بود. در ابتدا با متن آنچنان ارتباط برقرار نمی‌کردم ولی به مرور بهتر شد. کلا احساس می‌کنم رفته رفته متنش هم قوی‌تر شد. در پایان فکر می‌کنم به عنوان یه کتابی که نسبتاً کوتاهه و می‌تونه زنگ تفریحی برای مطالعه باشه مناسبه.