دوستی با عزرائیل
سفره را بغل بخاری پهن کرده بودم و آفتاب هم خودش پهن بود کف اتاق. مادربزرگم منزلمان میزبان بود. نه آن که بدنش شبیه ذوزنقه است و پاهایش پرانتزی و تا مینشیند توی وسایل نقلیهی موتوری هفتاد آیتالکرسی میخواند، آن نه. آن یکی را میگویم که برای عزرائیل سلام و صلوات میفرستد و قرآن میخواند، تا با حضرتش دوست شده، آن جناب راحت جانش را بگیرد. به ذهن پیرزن رسیده طرح رفاقت با عزرائیل بریزد از طریق تاباندن تسبیح و ذکر گرفتن برای سلامتیاش.
سر سفره، هی ما تعارف و هی او تعارف. از ما اصرار و از او انکار. کأنّه خانوادهی مذکور در کتاب اجتماعی، خودش را از دههی شصت گسترش داده باشد در دههی نود. یکآن، فرکانس صداهای خوب افتاد روی هم. صدای سماور و صدای تعارف و صدای باد با بودن آفتاب و مهر و محبت موجود در فضا همزمان شد و نزدیک بود انسان متقاعد شود که خوشبختی واقعاً هست و نه مختص فیلمها.
نزدیک بود.
پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتیخواه