این داستان: شطرنجِ پدربزرگ
بعد از سکتهی قلبی پدربزرگم، رابطهی صمیمانهی ما بیش از هرجایی در صفحهی شطرنج تجلّی پیدا کرد. پدربزرگم شطرنجِ باطنداری داشت که از غنائم نادر در فتوحات هند بود و تقدیرش آن را از دهلی بیرون؛ و داخل در این خانه خواسته بود. صفحهاش تا میشد، بسته میشد، قفل داشت، قابلیت رمزگذاری داشت، فقط یک دزدگیر کم داشت، اما من حیثالمجموع، میتوان گفت از سیستم امنیتی مقبول و پیشرفتهای بهره میبرد. مشهور است هیچ دو شب متوالی، این شطرنج یکجا مخفی نمیشود. تحت تأثیر تمرینهای متعدد و بازیهای بیشمار با پدربزرگ، در مسابقات شطرنج استان، دوم شدم. یکبار مهمان آمده بود و مادربزرگم به عادت معهود در ذکر مناقب و محاسن نوهاش راه افراط در پیش گرفت و ضمن اشاره به نمازخوان بودن و درسخوان بودن و دائمالوضو بودن و نماز شبخوان بودن و روزه بگیر بودن و یک سلسله اعمال دیگری که من به عمرم انجام نداده بودم، نیمنگاهی هم به قهرمانی من در مسابقات شطرنج انداخت و بالاخره بعد از ده دقیقه، یک حقیقت قابل دفاع از دهانِ مبارکش بیرون آمد. مهمان که خودش اهل بخیه بود و بازی میکرد به وجد آمد و مبلغی تحسین و تشویق و طلب توفیق برای آینده و... خلاصه قصه به سر رسید، اما حالا پدربزرگ بود که میخواست شایستگیهای نوهاش را عینیت ببخشد و دعوتم کرد به یک دست بازی در وسط مهمانی.
دورهی راهنمایی درسی بود که در آن قصهی پوریای ولی روایت شده بود. فیالواقع فقیر خیلی تحت تأثیر آن فقره قرار گرفتم و در یک گفتوگوی درونی به این نتیجه رسیدم که خوبیت ندارد جلوی مهمان، پدربزرگ و پیشکسوتم مغلوب باشد؛ فلذا تعمدا ننگ باخت را خریدم.
در حالی که هرآینه انتظار داشتم به پاس این جوانمردی، نامم به عظمت در تذکرهها و فتوتنامهها یاد شود و در کنار نامداران موجود در «الإنسان الکامل» عزیزالدین نسفی و «مقامات ژندهپیل» محمد غزنوی جایگاه و پایگاهی پیدا کنم، ناگهان پدرم از کرانهی افق سر رسید و فرمود: «از این قصه درس بگیر و اسیر غرورت نشو. تو به غرورت باختی پسرم.» و یک منبر مدتداری با تکیه بر آرای ملااحمد نراقی در همین باب مهمان شدم.
پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتیخواه
*نمیدونم چرا بعد خوندن این تیکه از خنده منفجر شدم :)))))) بومب!