پرنسسی در کالبد مردانه!
بچهی همسایهای داشتیم که حالا جدا از آن گوشهای آیرودینامیک، ویژگی منحصر به فردش داشتن توپِ قانونی بود. سربسته بگویم، سرویس میکرد. وسط بازی میگفت: «پاس بده، پاس بده.» ما خام بودیم، فکر میکردیم واقعاً پاس میخواهد. به رغم پِرس شدید و محاصرهی حریف، با بدبختی پاس را ارسال میکردیم، ناگهان توپ را با دست برمیداشت و میگفت: «من دیگه نمیآم.» که هنوز من مرعوب وقاحتِ آن صحنهام. بیمقدمه، بیبهانه، بیجهت قهر میکرد.
مالکیت موجب شده بود در همهی قوانین تصرف کند. ده نفر بودیم. یک تیم را چهار نفره میچید، تیم خودش را پنجتا و یک ذخیره میگذاشت برای تیم چهارنفره. «کی تو دروازه؟» یک مسئلهی درون تیمی است، اما این رفیق ما دروازهبان تیم مقابل را هم معیّن میکرد، که غالباً تکنیکیترین بازیکن حریف بود. و از این که فتنه را در نطفه خفه کرده، احساس زیرکی و رضایت میکرد. من مطلقاً اهل دریبل دیواری نبودم و این حرکت را دون شأن فوتبالیست میدانم، اما او حق نداشت بگوید: «هرکی دریبل دیواری بزنه، یه گل به نفع ما.»
تازه، وقتی میخواست مهمانی برود، توپ را هم میبرد.
آقای ملکیان عرایضی دربارهی رایگانبخشی داشت، که انسان حوالی چهل سالگی معمولاً میخواهد بخشی از داشتههایش را رایگان و بیچشمداشت به هستی برگرداند، همانگونه که رایگان از هستی گرفته بود. قسم میخورم من سن رایگانبخشی را از چهل سالگی به هفت کاهش داده بودم و در شش هفت سالگی این اصطلاح را نیک میفهمیدم و با اشدّ قوا به آن مایل بودم. ولکن آخر چه چیزی را رایگان میبخشیدم؟
سادهانگارانه فکر میکردم اگر خودم یک توپ داشته باشم، دیگر هیچوقت ناملایمات ناشی از مالکیت را نمیبینم و با این خیال خام، به استقبال عیدیِ سالهای بعد رفتم.
مدتی قبل، از داخل دخمهام بیرون آمده بودم و در یک میدان که مجمع جویندگان کار است، قدم میزدم. یک نفر از ماشینی گرانبها پیاده شد و به طرز زنندهای دو تراول پنجاه هزار تومانی پرت کرد طرف یکی از کارگرها. که با حضرتش برود اسبابکشی یا نمیدانم کجا. نمیتوانم بگویم مثل سگ با کارگر برخورد کرد، چون دیدهام خیلیها به سگ هم که میخواهند غذا بدهند، زانو میزنند یا نشانههایی از عاطفه بروز میدهند. یاد بچهی همسایهی سابق و مالکیت و ناملایمت افتادم.
خودم پول نداشتم کمکش کنم، کارگر هم به قاعدهای از گرفتن تراولها خوشحال بود که ترسیدم بروم به آن مردک تذکر بدهم، بعد این بندهی خدا به پولش نرسد.
ژان والژان هم گاهی اوقات سرش را میانداخت پایین و بی کنشگری خاصی، راهش را میکشید و میرفت.
پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتیخواه