آن روزها آدمها طیفِ رنگ بودند.
ولی من چقدر با آلبوم Home alone کوروش گریه کردم :) مخصوصاً با این آهنگا:
CK[تکیه کن به من، کوه میشم :) ]
Home alone[هرچی اومد نزدیک شه بهم، دورتر شد :) ]
Mage man mordam[اگه دور و ورت ندیدیم از خواب بپر :) ]
Marge roya[میدوییم تند رزوتونیا، هر کدوممون یه ور دنیا :) ]
Adamaye kiri[تو یادم نمیمیری :) ]
اون موقع تو شرایط روحی خیلی بدی بودم. من بودم، ایرپادم، موزیک و آدمای محوی که اطرافم میرفتند و میاومدند. فقط یه طیفِ ترکیبی و ناواضح از رنگها و اجسام متحرک میدیدم. توی این دنیا نبودم انگاری :) جالبه که اون روزا، هر روزش یا سرکار بودم یا کلاس داشتم :) یعنی حتی یک روز رو توی هفته نمیتونستم برای خودم باشم... من پشتِ یه نقاب خونسرد و کاملاً عادی داشتم زجر میکشیدم، در نتیجه هیچکس نفهمید. قلبم درد گرفته بود، خیلی زیاد و بدون اینکه بدونم، داشتم یه بخش دیگه از احساساتم رو از دست میدادم :) بعد اون دیگه درد خاصی حس نکردم. خاموشتر، بیحستر، بیتفاوتتر و شکستهتر شده بودم... من اما بالاخره یه روزی همهی اینا رو درست میکنم. هرچیزی که بقیه خرابش کردند...