تاریخ انقضای تو چه زمانی بوده است؟
آدمها تاریخ انقضا دارند. من شخصاً تاریخ انقضایم پنجم دبستان بود و به مورخِ آن روزِ سردِ زمستانیِ کلاس پنجم، منقضی شدم و حالا هم بوی تعفنِ «تویتاریخماندگی» گرفتهام. نزدیک به بوی بدی که سحرها از کانال کولر میآید.
از همین حوالی، نیمهی شهریور، اندیشهی بخاری و پروای سرما در ذهن پدرم قوت میگرفت که برای اول پاییز حرف و حدیثی نباشد. من هم به بخاری بها میدادم و به آن مایل بودم. بودنش معنویت خانه را تقویت میکند. سوزناکترین و عرفانیترین جای خانه، بغل بخاری، زیر سایهی قوری و کتری است. کف هر دو پا را به شیشهی بخاری میچسباندم و به جای اینکه چندین کتاب بخوانم، کتابهای فارسی را چندینبار میخواندم. منزل ما، انتهای بنبست بود. همهی بوهای خوب قرار میگذاشتند بغل بخاری داخل بینی من:
اول پاییز، بوی رُب. زمستانها، شلغم و آش.
کتاب فارسی درسی داشت: کوچ پرستوها. که میگفت دههزار کیلومتر پرواز میکنند. من مُصرّانه میخواستم سوارشان بشوم و بروم. همانروز توی توکیو، یک دستگاه نوجوان جاپونی، با باد گلویش موفق به تولید برق شد؛ و با روشن کردن یک چراغ بیشتر، به تعمیق و تشدید تاریکی دامن زد.
یک روز از مدرسه برگشتم، شب خوابیدم، صبح بیدار شدم و دیگر خوش نگذشت. با اینکه بعد از آن روز به موفقیتهای خیرهکنندهای دست پیدا کردم و مأمور بهداشت و مأمور فلوراید و مأمور صف نماز و نماینده و ارشد و کاپیتان تیم فوتبال مدرسه و نفر اول مسابقات علمی و نفر بغلدستی تکخوان گروه سرود شدم؛ ولی دیگر خوش نگذشت. امکانات خوش بودن بیشتر شد و استعداد خوشی خشک.
آدمها تاریخ انقضا دارند. یک روز از خواب بیدار میشوند و میبینند خراب شدهاند. دیگر خوش نمیگذرد. وقت خوش نیست. بیهوده توی تاریخ کش میآیند و در بستر زمان طول میکشند. الکی طول میکشند.
پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتخواه