این قوّه‌ی مزاحم که بیش از هرچیز، فداکاریِ انحصاری زنان، خاصه مادران، را به ذهن متبادر می‌کرد، در من چه می‌کرد؟ آیا زن بودم؟ بعد از یک بازرسی بدنی، جواب آزمایش منفی بود. گویا مرد بودم. مردی که در دنیای دور و برش غریب افتاده بود. مثل پرتقالی در جعبه ابزار. آن قطعه پازلی که مکانیک خانه‌اش نبود، گویا نوشتن هم مَسکَنش نبود. نهایتاً اگر مُسکّنی، مرهمی، چیزی. تازه آقای گاری می‌گفت: امروزه، خود مُسکّن‌ها هم مُسکّن نیاز دارند. خودم را به زور از زیر آوار اعداد و سلطه‌ی حساب‌گری بیرون کشیده بودم، اما انگار هیچ‌کجا جایم نبود. آدمی که نه در نظم ریاضی خانه دارد نه درمیان حروف؛ رنج بی‌خانمانی می‌کشد.

پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتی‌خواه