یکچیزی شدن
مادرم با شنیدن خبر مرگ آرزویش و دیدن قاطعیت من در تغییر رشته، تحکم کرده بود: «حالا که فوق دکترا نگرفتی؛ حداقل یه کاری بکن تو این یهچیزی بشی.»
«یکچیزیِ» مادرم یعنی گرفتن نوبل ادبیات. حروف، حریف توصیف بلندنظری و ایدهآلطلبیاش نمیشود.
زیر یک بخاریِ سقفیِ صد واتِ تنگستنی، که از قضا نور زردِ چرکی هم از خودش بروز میداد و به کمک یک سیم دومتری پیوندش را با سقف حفظ میکرد و در افواه عمومی به اشتباه لامپ لقب گرفته بود، دراز میکشیدم و کتاب از پس کتاب و خط پشت خط و البته چای پی چای. آن سطرها مثلاً مصالح ساخت آیندهام بود. هرچه بیشتر میخواندم، وضوح واقعیتی وحشتناک بیشتر میشد: «هیچکاری بلد نبودم، از جمله نوشتن. به هیچکاری علاقه نداشتم الّا نوشتن.» تعریف جامعی از تراژدی.
این هم از جمله رفتارهای خصمانهی سرنوشت است که علاقهی کاری را به آدم بدهد، اما استعدادش را دریغ کند. در بیست و چهار سالگی به ملاقات واقعیتی غمانگیز رفتم: از داشتنِ هرنوع استعدادِ زمینی محروم مانده بودم. تنها استعداد قابل ذکرم، «قربانی کردنِ خود» بود. این استعدادِ مخوف را حوالی چهارسالگی وقتی یکنفر قرار بود نخودی بشود، یا از بازی بالا برود، در خودم کشف کردم. نیروی قویِ غریزیای به قربانگاههای کوچک و بزرگ هدایتم میکرد.
پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتیخواه