در آن شب‌های شوم، من با یک فلاسک چای از محاصره‌ی حل‌المسائل‌ها فرار می‌کردم و در اعماق شب پیش‌روی می‌کردم و با شمردن ستاره‌ها سودای روزی را در سر می‌پروراندم که کارم کلنجار با کلمه و تخیل باشد، نه با هندسه و تحلیل. کلمه‌ها روح داشتند. بخشنده بودند. اعداد اما سرد و فقیر. حالا که کم کم داشت دری به روی نوشتن باز می‌شد، کلمه‌ها از من می‌گریختند. ایده‌ها خودشان را مخفی می‌کردند. زمانی در شب امتحان دینامیک و استاتیک و ریاضی مهندسی، وقتی در اسارت انتگرال‌ها بودم، گل قالی هم انگیزه‌ی نوشتن را برمی‌انگیخت و به قاعده‌ی یک رمان مطلب در ذهنم زنده می‌شد، اما حالا که آزادی‌ام را به دست آورده بودم و خبری از خصومت و سَبُعیت انتگرال‌ها نبود، خبری هم از نوشتن نبود. به توافق رسیدن با کلمه‌ها و مذاکره با خاطره‌ها بیش از هر زمانی برایم دشوار شده بود. پیش‌گویی پدرم تا تحقق، فاصله‌ای نداشت: «تو نویسنده نمی‌شوی.»

پرتقال در جعبه ابزار، احمد ملکوتی‌خواه