نه، اونجوری که فکر می‌کردم نبود. بلکه چیز فراتری بود. آقای مستور! خیالتون راحت، هنوز ازتون ناامید نشدم :) درواقع نوشته‌هاتون اینجوریه که در طول داستان، هربار در یک جایی‌اش یه تیکه از پازل رو بهم هدیه می‌دید و قضیه تا اونجایی پیش می‌ره که این پازل کامل بشه. به محض رسیدن به این نقطه، همه‌ی چیزهای بی‌معنی قبلی که به تنهایی معنای خاصی نداشتند، معنا پیدا می‌کنند. نکته‌ی جالب در مورد شخص شما اینه که شاید داستان‌هاتون در میانه‌ها یکنواخت بشن ولی تقریباً همیشه می‌شه مطمئن بود که پایان کار، یه شگفتی در کاره و این شگفتی انقدر جالب هست که آدم با خودش بگه: «حتی ارزش گذشتن از اون یکنواختی‌ها رو هم داشت!» خلاصه که مدتی با یونس و سایه و علیرضا و مهرداد و دکتر پارسا و مهتاب زندگی کردم و یه برهه از زندگیشون رو دیدم. (شاید هم بهتر باشه بگم مدتی با شخصیت اصلی یعنی یونس زندگی کردم. چون همه‌چیز حول محور اون می‌گشت، حتی شخصیت‌های دیگه.) در مورد قلمتون هم فکر نمی‌کنم بر کسی پوشیده باشه که چقدر قشنگ و فریباست💙 خلاصه که من دوست داشتم کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو✨ حتی نمی‌تونم از بین من گنجشک نیستم و این یکی رو انتخاب کنم. یادمه اون رو هم خیلی دوست داشتم. با اینکه تقریباً چهار سال از خوندنش می‌گذره و جزئیات رو اصلا یادم نمونده. نامه رو کوتاه می‌کنم. فقط امیدوارم که بازم بنویسید و بنویسید و بنویسید تا ما همچنان بتونیم کارهاتون رو بخونیم و بخونیم و بخونیم.

با احترام بسیار، مهربان