هزارتوهای انتخاب
علی لیوانش را پُر از آب میکند و دقیقهای سکوت میکند. بعد میگوید: «هستی لایه لایهس. تودرتو و پُر از راز و البته پیچیده. برای درک اون باید خوب بود، همین. پاسخ من به این سوال دشوار همینه: خوب. من فکر میکنم هرکس در هر موقعیت میدونه که خوبترین کاری که میتونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع میشه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه. در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده. اگه او در موقعیت دوم هم نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریکتر میشه. وقتی هزارتا انتخاب بد رو به جای هزارتا انتخاب خوب انتخاب کنیم وضع اونقدر آشفته و تاریک میشه که انسان نمیتونه حتی یک قدم به جلو برداره. شبیه قدم زدن در مِه میمونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا میکنه. خوشبختانه هستی اونقدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما میده تا دوباره از صفر شروع کنید. اما اگه شما در برابر موقعیتی خوب رو انتخاب کنید راه اندکی وضوح پیدا میکنه. در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیدهتری مواجه خواهید شد که باز هم باید انتخاب کنید. این انتخابها مثل دالانی هزارتو همیشه در مقابل شما قرار دارن. با هر انتخاب سرعت شما بیشتر و بیشتر میشه. هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر میکنه تا اونجا که با سرعت نور هم میتونید پیش برید. در مقابل، هر انتخاب بد از سرعت شما کم میکنه. اونها که دائم به انتخابهای بد دست میزنن وضع تأسفباری پیدا میکنن. اونقدر کند میشن تا کاملاً متوقف میشن و بعد شروع میکنن به فرو رفتن. اونقدر فرو میرن تا اینکه به کلی دفن میشن. برای این آدمها هم البته که فرصت هست اما اونها مجبورند مدتی رو صرف این کنن تا زندگی خودشون رو از اعماق به سطح برسونن. زندگی مواجههی ابدی آدمهاست با این انتخابها.»
مهرداد انگشتانش را توی هم فرو کرده و محو علی شده است.
علیرضا ادامه میدهد: «خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هرچند انجام اون به همون اندازه آسون نیست. با هر رفتار ساده و خوب، انسان یک گام پیچیده و ورزیده میشه. چنین به نظر میرسه که این رفتارهای ساده و روشن که هرکسی به راحتی اونها رو تشخیص میده مثل آجرهایی هستند که در نهایت ساختمان بزرگ و پیچیدهای رو به وجود میآرن. تنها نکتهی مهم اینه که تا رجهای پایینی درست کار گذاشته نشه امکان گذاشتن رجهای بالایی نیست. منظورم اینه که هرکس در هر موقعیت میدونه کاری که انجام میده خوبه یا نه؛ کسی که در انجام خوبها ورزیده بشه کم کم حتی وزن خوبها رو هم حس میکنه؛ یعنی از بین چندتا خوب میتونه بهترین رو تشخیص بده. کسی که فقط خوبها رو انجام میده به تدریج به یکی از کانونهای هستی تبدیل میشه. منظورم از کانون اینه که در هر نقطه که ایستاده میتونه هستی رو در سیطره و فرمان خودش داشته باشه. چنین کسی اگه بخواد، نه تنها صدای سوسکها که حتی خیالهای اونها رو هم میتونه درک کنه. او در سطحی بالاتر حتی میتونه مانع غروب خورشید بشه یا حتی ماه رو نصف کنه. چنین اقتداری البته مایهی فخر نیست چون این کوچکترین کاریه که از چنین کسانی برمیاد. چنین کسانی میتونند بیماری رو در آن سوی دنیا شفا بدن. منطق این روابط اینه که چنین کسانی اصولا به بینهایتی دسترسی دارند که برای آن بینهایت انجام چنین کارهایی به شدت سادهس.»
روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور