مدتی است از سایه بی‌خبرم. از مادرم و مونس هم بی‌خبرم. پارسا و پارسا و پارسا و پارسا. همه‌چیزم شده است پارسا. مادرم، خواهرم، زنم، زندگی‌ام. حتی خودم هم شده‌ام پارسا. لعنت به پارسا. لعنت به من که این پایان‌نامه را انتخاب کردم. این تز لعنتی دارد همه‌ی زندگی‌ام را می‌سوزاند. حتی ذره‌ای هم پیشرفت نکرده‌ام. یک اسپیروی زرشکی 2000 کنارم می‌ایستد و شروع می‌کند به بوق زدن. از پشت شیشه‌ی دودی آن لحظه‌ای به راننده‌اش، که حالا برایم دست تکان می‌دهد، نگاه می‌کنم. پرویز است. برادر یکی از هم‌کلاسی‌های سال‌های دانشگاه. از آن جانورهای خوشگل و پولدار و حقه‌باز. دختری که عینک آفتابی به چشم زده، کنارش نشسته است. شیشه‌ی ماشین را که پایین می‌آورد، صدای موزیک راک اند رول از لای پنجره‌ی ماشینش می‌زند بیرون.
می‌گوید: «سلام یونس، کجایی پسر؟»
لبخندی می‌زنم و شیشه‌ی ماشین را پایین می‌آورم. به چراغ راهنمایی اشاره می‌کنم و می‌گویم: «پشت چراغ قرمز.» بعد یکی از بی‌خاصیت‌ترین سوال‌های تمام عمرم را از او می‌کنم: «چه خبر؟» بوی تند ادکلن از توی ماشینش زیر دماغم می‌پیچد. پرویز لب‌هایش را غنچه می‌کند و با شیطنت به دختری که بغل دستش نشسته اشاره می‌کند و می‌گوید:
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
بعد می‌زند زیر خنده. دختر بغل دستش هم شروع می‌کند به خندیدن. با خودم فکر می‌کنم پرویز سه جمله است: «پرویز فکر نمی‌کند. پرویز شاد است. پرویز راحت است.»

روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور