بمبارانِ به تدریج کُشنده
توی دو فنجان آرکوروک فرانسوی قهوه میریزد و میگوید: «من روزنامه نمیخونم. به کسانی که اینجا میآیند هم میگم روزنامه نخونند.» یکی از فنجانها را جلوی من میگذارد. «نه فقط روزنامه، بلکه معتقدم هر چیز دیگهای که بخواد اطلاعات پراکنده و دستهبندینشده رو یکجا به مخاطبش منتقل کنه، مضره. رادیو، تلویزیون، روزنامه و ماهواره تنها کارشون اینه که اگه نه بمبباران، اما مثل باران اطلاعات پراکنده و اغلب بیخاصیت رو سر شما بریزند. این که در بازار بورس فلانجا چه تغییری رخ داده یا تلسکوپ هابل اخیراً از دورترین نقاط فضا چی شکار کرده یا این که در اثر سقوط هواپیمایی در نبراسکا شصت و پنج نفر کشته شدهاند یا حتی زارعی دانمارکی گربهی عجیبی رو توی اصطبل مزرعهاش پیدا کرده که در برابر نور خورشید سبز و در سایه به رنگ خاکستری درمیآد، چه فایدهای برای ما داره؟ واقعاً دانستن این که زنی سه قلو زاییده یا مردی دو کودکش رو توی وان حمام خفه کرده چه اهمیتی داره؟»
قهوهام را هم میزنم و به شوخی میگویم: «بالاخره باران خبر از خشکسالی جهل که بهتره.»
_«موافق نیستم. باران خبر دانایی انسان رو آشفته میکنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد خود او هم درمانده میشه. دانایی پریشان از جهل بدتره چون به هرحال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست. مثلاً شما اگه بدونید دچار نوعی بیماری هستید که تا چند ماه دیگه میمیرید، چه احساسی خواهید داشت؟ کسانی احتمالاً حتی مایلند پولی پرداخت کنند تا چیزهایی رو ندونند.»
به سوالش جوابی نمیدهم اما برای اینکه حرفی زده باشم میگویم: «به هرحال در دنیای امروز فرار کردنِ از این به تعبیر شما باران اطلاعات کار سادهای نیست.»
کمی از قهوهاش مینوشد و میگوید: «موافقم، کار دشواریه اما به هرحال من ترجیح میدم به جای روزنامه خوندن یا تماشای تلویزیون، موزیک گوش کنم یا غزلی از حافظ بخونم.»
توی چشمهاش زل میزنم و با شیطنت و لحن معناداری میگویم: «موافقم.»
روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور