این خانهی محترم و آبرومند
یکشنبه، 17 اکتبر 1943
کیتی بسیار عزیز
خدا را شکر آقای کلایمان برگشته! رنگش کمی پریده، با اینحال با روی خوش رفت که مقداری لباس برای آقای واندان بخرد. بدبختانه آقای واندان پولش ته کشیده. آخرین اسکناس صد گیلدریاش را در انبار گم کرده و عواقب آن هنوز که هنوز است، ما را رها نکرده. کارمندان انبار مات ماندهاند که چطور ممکن است صبح دوشنبه سروکلهی یک اسکناس صد گیلدری در آنجا پیدا شود و بیشتر ظنین شدهاند. در عین حال، اثری از آثار اسکناس پیدا نیست و معلوم نیست کی آن را دزدیده. بیپولی کدام است؟ خانم واندان یک خروار لباس و کت و کفش دارد. که ظاهراً از هیچکدامشان نمیتواند دل بکند. کت و شلوار آقای واندان را سخت میشود رد کرد، دوچرخهی پتر را هم برای فروش گذاشته بودند، اما کسی آن را نخرید و دوباره برگشت بیخ ریش خودشان. اما داستان در اینجا تمام نمیشود، برای اینکه قرار شده خانم واندان از پالتو پوستش جدا بشود. میگوید شرکت باید مخارج ما را تقبل کند اما حرف مزخرفی است. پول باعث شد دعوای مفصلی بین زن و شوهر راه بیفتد، که با اجرای صحنهی آشتیکنانِ «آه، پوتی، عزیزدلم» و «جگرم، کِرلی» خاتمه پیدا کرد.
من مات ماندهام که این خانهی محترم و آبرومند در یک ماه گذشته شاهد چه توهینها و بیحرمتیها که نبوده است. پدر تمام مدت از شدت نگرانی لبهایش به هم فشرده است و هربار که صدایش میزنند با چنان وحشتی سرش را بلند میکند که انگار میترسد دوباره برای حل و فصل موضوعی حساس احضار شده باشد. مادر آنقدر مضطرب و عصبی است که صورتش مثل مخملکگرفتهها پر از لکه شده، مارگوت از سردرد مینالد، داسل خوابش نمیبرد، خانم واندان از صبح تا شب نق میزند و داغ میکند، من پاک خل شدهام... راستش را بخواهی، گاهی از خودم میپرسم اصلا طرف این جنگ و جدالها کیست؟
تنها راه انحراف فکر از این مسائل، کتاب خواندن است و من این اواخر کلی کتاب خواندهام.
ارادتمند، آن
آن فرانک: خاطرات یک دختر جوان